کتابش را میبندم و در کتابخانه کنار کتاب شعر بروسان جایش میدهم.به شعرهای ناتمام فکر میکنم، به همه چیزهایی که لنگ در هوا وسط زندگی جا میمانند و ... همین،تمام میشود.با تصادفی وسط جاده‌ی چالوس یا در پیاده‌رو زیر ساختمانی در حال ساخت و سقوط یک آجر، در خواب...
داخل میشود که به خودم می آیم ،هنوز ایستاده‌ام روبه‌روی کتابخانه. کنارم می‌ایستد : «از فهیمه رحیمی و اینان همیشون؟» به شانه‌اش میکوبم،حس میکنم کتابهایم را معذب کرده،انگار بولگاکف چشم غره میرود و هسه روزنامه‌اش را بالاتر جلوی صورتش میگیرد،هدایت شقیقه‌هایش را با انگشت فشار میدهد. 
-کیوان از دانشگاه انصراف داد، به خاطر تنهایی و کمردرد 
به این فکر میکنم اینطور که معلوم است از هر راهی بروی تهش نمیشود، چه من که همیشه پر از خیال و میل تجربه بودم با تمام از این شاخه به آن شاخه پریدن‌هایم، چه کیوان که تمام زندگیش درسش بود آنقدر خواند و خواند که مهره‌های کمرش از بین رفت.فکر میکنم مگر یک نفر چقدر میتواند روی کتاب‌هایش چنبره بزند،  یا مثلا مگر چقدر میشود همه چیز را با هم خواست و به هیچ چیز نرسید؟ ما ،همه، مشکل تعادل داریم رفیق.

نرگس‌ها را در آب میگذارم، میگوید غمگینم میکند عمر کوتاهشان.زمزمه میکنم "دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است".
میخندد: «جدی؟» میخندم: «نه بابا ... »
در آینه نگاه میکنم، آب از آب تکان نخورده، خیالم راحت میشود، لبخندم را باور میکند.

میروم رنگ‌ها را در پالت بریزم، میگویم: «رنگ ناپل‌م دارد تمام میشود، رفته بودم بخرم اسمش یادم نمی‌آمد،به فروشنده میگفتم این اُکر را میبینی؟ کمی سفید قاطیش کن، کمی از نارنجی بودنش بگیر! نمیفهمید.مردم قدرت تخیلشان را از دست داده اند. دیشب یک متنی خواندم میگفت دلیلش خودشیفتگی و نگاه ابزاری به مخلوقات است.من که فکر میکنم از همان روز که دندان‌های افتاده را زیر بالشت نگذاشتیم و باور نکردیم هر سال ننه سرما خوابش میبرد و عمو نوروز بین گیسهایش بنفشه میگذارد، از همان روز که بزرگ شدیم ،همه چیز خراب شد. راستی گفته بودم بچه که بودم روی تمام فرشهای خانه مینشستم و حرف میزدم شاید که قالیچه‌ی سلیمان را پیدا کنم؟»
نگاهش میکنم، خوابش برده.

*الهام اسلامی