قیافه مون شبیه پدر زن ونگوگ شده: دستان زیر چانه با کلاه ، نگاه غم‌آلود

  • ۱۹:۱۹

منو میبینه میاد طرفم کیفشو رها میکنه  و خودشو میندازه رو صندلی میگه بالاخره یه چهره آشنا دیدم،همه هم دوره‌ها فارغ التحصیل شدن رفتن ،ما موندیم و غریبه‌ها.میگم من سرجای خودمم،فقط با شما دوست بودم،حالا همه رفتن و من موندم و غریبه‌ها.تازه میدونی،من بین آشناها غریبه‌م ،بدتره.از فرزانه چه خبر؟ 

-ندیدیش ؟ چادری شده،پسره نمیذاره با ما بگرده، خودش میاره و میبرش واسه کلاسا.

صورتم جمع میشه،میگم باز خوبه گذاشته درس بخونه.من گفته بودم، نگفته بودم؟ وقتی زنگ میزد بهش و فرزانه میگفت حرف بزنین بفهمه با دخترام،همون موقع گفته بودم... 

+عاشقش بود دیگه. زندگی همینه،تو زیادی آرمانی فکر میکنی،همین امیر،دهنمون صاف شد به هم رسیدیم،بابام از خونه بیرونم کرد، میدونی چقدر خوار شدم؟

-بیخیالش اصن

+آخرش اونطوری رضایت داد،اونطوری بهم رسیدیم،حقم این بود؟خیانت؟

-تو جزوه استاد شیری رو داری؟

+خودکشی کردم تا فهمید چی کرده، گفت غلط کردم، گفت گه خوردم، ببخش، بخشیدم.عاشقشم. تو زیادی آرمانی فکر میکنی، زندگی همینه.

-نمیخوام بشنوم،بیا بریم،این جزوه لعنتی رو پیدا کنم.

+فکر میکردی امیر بی عیبه نه؟تو چشات میدیدم که قبولش داری،الان تصوراتت پودر شد نه؟ 

-تو چته؟ با من مشکل داری یا با شوهرت؟به من چه اصن؟

صدام رفت بالا، چشاش پر از اشک بود.

+اره حرصم گرفت....ببخشید. میخواستم بگم ... زندگیه دیگه، گه میزنه به آرمانهات

-چرا همه درداتونو به من میگین؟ خسته شدم نغمه،آرمانی نمونده برام، من خودم به پوچی رسیدم ول کن دیگه، حالا که بخشیدی ببخش ،یا برو یا بمون یا بزن بکشش ، همون فرزانه هم عین خیالش نیست،من شب باید برم خونه مسکن بخورم که بدبخت شد، مسکن بخورم که تو هم حالت خوب نیست، هیشکی حالش خوب نیست،من از همتون بدترم میفهمی ؟کاش حداقل میدونستم چه دردمه.نغمه،پاشو بریم دنبال جزوه...

اشکامو پاک میکنم...


کوچه رو باهم طی میکنیم،سرده،صورتمو با شال پوشوندم،بینیم میسوزه.

-نغمه؟

+هوم؟

-اون روز که از اینم بدتر شد، اون روز که یه دلیلی قابل بیان واسه این بدحالیا پیدا شد ، زیر سنگم باشی پیدات میکنم و آوار میشم رو حالت...یه جوری برات شرح بدبختی بدم که حالت از زندگی بهم بخوره

اون روز که فهمیدم چه مرگمه. 

+یاسی؟

-هوم؟

+امیر یه داداش داره. نظرت؟

-نظرم اینه که برو بمیر

جزوه‌ها رو میزنم تو سرش

- من آخرش توی تنهایی میپوسم اینقدر به داستانای جنایی-روانی-تخیلی از زندگی کوفتی شماها گوش دادم. این آقاهه رو میبینی؟ شرط میبندم داره از خونه منشی شرکتش میاد اونوقت زن از همه جا بیخبرش واسه‌ش فسنجون پخته که دوست داره.

+روانی

ـ +صدای خنده

گرافیست ارشد
عکس پدر زن ونگوگ رو دارید ببینم ؟ :)
یه نقاشی از ونگوگ زیر پست هست، مراد همونه:دی
آهن آلات، اساس خانه، پسماند فلزی خریداریم
تو تنهاییاتو بذا رو دوش من

اقا چه حس و حال عجیبی داشت پست! بگردوم خو
لعنت بهت یعنی اول فکر کردم هرزنامه س =))))

چاکرمممم رفیق
بهــ ــار..
سالااااام :)))
وای بهارررر ! کاش هیچوقت غیبت نمیکردی:( 
خیلی دلتنگت بودم
رسول
اوووه تازه یادم انداختی من قضیه اون بدبختی مو برات تعریف کنم

D:
پس فقط اخرین ضربه رو محکمتر بزن =))بچه ت رو گازه؟:( :))
Fa Ella
پدر زن ونگوک شاخ داره انگار. شمام دارید؟ :د
:))) نقاشیو میگی؟ برم دقت کنم 

یاسی ترین
میمیری ساکت شی مردم درددل کنن :/ :/ :/ 
اه 


عالی نوشتی؛ داستان بود، تبریک میگم :)
:/ به طرز عجیبی مقاومت میکردم=)) ینی چی خب اقا ، من درد و دل رو در رو بلد نیستم. بیان حداقل پشت گوشی:دی

:) مرسی که میخونی یاسی،^ـ^
مریم ...
دلم برات تنگ شده بود گفتم بیام یه سلام و عرض ادبی بکنم.
راستی یاسی من یه دفترچه دارم اسم فیلمها و کتابای خوب رو توش مینویسم. خواستم بگم این روش و روند فیلم و کتاب رو ادامه بده عزیزم.
زندگی هم همین نیس, زندگی تا یه حدی همینه, از یه جایی به بعد اونیه که تو انتخاب میکنی و برای انتخابت تلاش میکنی.
همین دیگه :)
سلام از منه مریم عزیزمممم

:) چقدر خووووب! 

+مرسی مریم، خوندنش حس خوبی داشت، خط آخر نوعی قوت قلب بود
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan