در کاناپه فرو رفته بود و پاهایش را کشیده بود تا روی میز.سیگار پشت سیگار روشن میکرد و خیلی وقت میشد که ساکت شده بود.

 به حلقه‌های رقصان دود نگاه میکرد و هیچ نمیگفت،زیر سیگاری روی قفسه‌ی سینه اش با هر دم و بازدم بالا و پایین میرفت.گاهی چند دقیقه از خاموش شدن سیگاری میگذشت اما او هنوز خیره مانده بود به جای خالی حلقه‌های دود در هوا، گاهی چشمانش را میبست و میشد حرکت تند مردمک چشمش را دید که انگار از چیزی فرار میکرد،یا در پی چیزی میدوید،انگار در بیداری خواب میدید.

هرچند دقیقه یک بار نیم خیز میشد،چیزی توی لپ تاپش مینوشت،یا  دستش را کش میاورد و کتابی از روی میز برداشت،این بار انگار میدانست کجا و کدام صفحه چیزی باید  بنویسد.با خودم فکر میکردم بعدا ببینم چه نوشته.بعد ناگهان بلند میشد،مدادی برمیداشت و طرح تابلویش را عوض میکرد،خش خش خش ، صدای حرکت تند دستانش روی تابلو،بعد مداد را رها میکرد، چند قدم عقب میرفت با دو انگشت شستش طرح‌های قبلی را میپوشاند،چشمانش را تنگ میکرد تا بهتر ببیند.بعد انگار که تنها وظیفه‌اش در دنیا را به خوبی انجام داده، دوباره برمیگشت، رها میشد روی کاناپه و باز سیگاری روشن میکرد و تا چند دقیقه ی بعد همه چیز در آرامش غرق میشد.

با خود فکر میکردم باید نگران باشم؟اصلا این که میکشد سیگار است یا موادی توهم زا؟ هوای اتاق را بو کشیدم و تمام ظرفیت شش‌هایم را پر کردم اما ،بو بوی نگران کننده‌ای نبود، میشد بگذارم پلکهای سنگینم روی هم بیافتند،چقدر خوابم می‌آمد.

دفعه‌ی بعدی که چشم باز کردم نبود،انگار که خواب دیده باشم.اما ماهیتابه ی نیمرو گوشه‌ی میز ، با زیرسیگاری پرشده،چند لیوان کثیف چای،فندکش و چند کتاب باز،میگفتند هرچه دیدم خواب نبوده.

بعد انگار که چیزی در ذهنم جرقه زده باشد،از جا بلند شدم خودم را رساندم به کتاب.کمی طول کشید تا به یادداشتش رسیدم،سفیدی‌های صفحه با خطی عجول و نامطمئن پر شده بود:

یادت نره
مرگ
طبلیه که یه بند صداش بلنده
تا اون کرم آخریه بیاد و
به صداش لبیک بگه،
تا اون ستاره آخریه خاموش شه
تا اون ذره آخریه
دیگه ذره نباشه
تا دیگه زمونی تو کار نباشه
تا دیگه
نه هوایی باقی بمونه
نه فضایی،
تا دیگه هیچی هیچ جا نباشه.
مرگ یه طبله
فقط یه طبل
که زنده‌هارو صدا می‌زنه:
بیاین! بیاین!
بیاین!*


*طبل مرگ-لنگستن هیوز-ترجمه احمد شاملو