یه چیزایی هستن که همیشه شعله‌ی خواستنشون درونت میسوزه،گاهی اتیشِش زبونه میزنه و خیلی وقتها هم زیر خاکستر زنده میمونه،نمیبینیش اما هست، میدونی دوباره یه روز روشن میشه.

یه وقتایی اما...


میخوام بگم خاکسترم رو باد برد. افسانه‌ی ققنوس رو هم.


پ ن: یه چیزی دلم میخواست بگم  ربطی به پست نداشت،اما قوه‌ی محرک گفتنش حال عجیب امشبمه. میخوام بگم حالم از همه  صورتی و فیروزه‌ای ها،  از امید و ایمان و درست میشه ها، از خوشی های احمقانه،  شادیها عشق ها و زندگی ها احمقانه تر  بهم میخوره. یعنی میخوام بالا بیارم...اگه فکر میکنی زندگی قشنگه، اگه فکر میکنی من زیادی سیاهم، باید بگم حالم از تو هم بهم میخوره.فاک یو.