وقتی رویا از این ور و اون ور تیپا بخوره، خُب احتمال اختلال زیاده دیگه

  • ۱۱:۵۰

شنیدم خودکشی کرده،تو سرزمینی که انگار دور،دور تر از دسترسه.تو جایی که قرار بود هوم سوئیت هوم باشه چونکه خونه‌ی تو اونجاس که بهش احساس تعلق میکنی،اما هیچکس نگفته بود اگه خونه‌ی جدید درشو روت باز نکنه چی،یا اگه اونی نباشه که تو فکر میکردی،یا اگه بدبختیای قدیمیت آدرس جدیدت رو پیدا کنن چی؟

ماه پیش زیر یه عکس دست جمعی نوشته بود خوش به حالتون که دور همین.منم رفتم بهش گفتم سال آخری که دیگه کارت درست شده بود رو یادته؟ هی گفتیم بیا بریم اینور اونور،اصن برو ایرانو بگرد، برو جنوب، برو شیراز، برو یزد .بیا اصن دسته جمعی بریم، ولی تو نشستی تو خونه و ترجیح دادی هیچ کاری نکنی  جز روزشماری رهایی.اون روزا دیگه برنمیگرده،بچسب به زندگیت،جایی که تو هستی الان آرزوی خیلیاس ...

ولی خب،اصن آرزو چه تضمینی داره؟مرز بین رویا و سراب کجاس؟

چی میشه که تو الان تو مکان رویایی سالهای جوونیت داری زندگی میکنی و انگیزه از خونه بیرون رفتن هم نداری.یا چی میشه صاد توی بازارهای دسته دوم فرانسه دنبال لباسای کهنه و ارزون میگرده،دلش خوشه توی پاریس داره زندگی میکنه؟

اصن تا کجا ارزشش رو داره؟من به چشم دیدم که نمیشه بخوای،با تموم وجود بخوای، و نشه بری.ولی سرخوردگی در اغلب مواقع اجتناب ناپذیر بوده.

اگه همه فکر و ذهن منم همین باشه و اخرش ببینم خبری نیست اگه تصورم ازش یه جامعه آرمانی ساخته و پرداخته ذهنم باشه چی،اونوقت چه خاکی توی سرم کنم؟بدونِ هیچکس، بدون دلسوز، بدون خانواده و رفیق-رفقا.
 ماجرامون شبیه ماجرای توریستای اسیایی میشه که از مواجه شدن با پاریس گند و کثافت گرفته ی رویاهاشون و استشمام بوی شاش خیابونای قشنگِ ونیزِ پر از بیخانمان عقلشون زایل میشه.

 پ ن: نمُرده
پ ن۲: عنوان از لنگستون هیوز-ترجمه شاملو
یک بلاگر
قاب قشنگی بود :)
:)
مرد پاییزی
جمله آخر خیلی عمیق بود ... ماجرامون شبیه توریستای آسیایی میشه ... 
ولش کن اصن برم جبر جغرافیایی گوش کنم حالم خوب بشه ... :))) 
منم رفتم گوش دادم، نشنیده بودمش قبلا...
این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی :)))
__ پریچک __
دقیقا دیشب داشتم به مامانم میگفتم
فک کن اولین شبه که رسیدی ایتالیا .. المان ... هرجا ...
بی کس و کار .. غریب ... بشینی وسط کوچه زار بزنی هیشکی نمیگه چته بدبخت ...
خیلی سخته ... 
هوم دقیقا، تازه اون موقع اول ذوق و شوقه
یه چیزایی فکرمو پر کرده که... 
حالا دیدمت از نزدیک مفصل حرف میزنیم:)
پسر مشرقی
خوندن این پست ات اول بغضم رو ترکوند و کلی حرف اومد که بزنم. بعد یه غم عجیب یأس آور مثل آبی که رو آتیش بریزن خاموشم کرد...
خودم قبل نوشتنش اینقدر گریه کردم و چلوندم روحمو که خشک خشک شد
بعد با بی حسی مطلق نوشتمش.انگار که همون آب رو ریختن رو قلبم و اتیشش خاموش شد دیگه..
لیمو جیم
:-( دلم گرفت , خیلی گرفت 
بابام همیشه میگه سرابه :-( ولی نمیخوام باورش کنم

نباید نشناخته راهی هدفی شد، مخصوصا بعضی وقتا که یا پلای پشت سر میشکنه
یا اینکه کلی هزینه داره قبول اشتباه
علیـ ـرضا
بعد مدت ها اومدم یه سری به وبلاگا بزنم و اولین وبی که باز کردم تو بودی :/
شروعش خیلی چیز بود بیخیال باقی میشم دیگه
هعییی دنیای بیخود !
مدیون بچه ها شدم که ...
؛))
Miss Author
دلم گرفت :))
:( با دل گرفتگی نوشته بودمم
چه بد که منتقل شد
پسر مشرقی
جبر جغرافیایی رو نشنیده بودی؟! من یه مدت توی خوابگاه با هم اتاقیم صبح ها به عنوان صبحونه سیگار و چایی می زدیم و این رو گوش می دادیم...
نه متاسفانه نامجو گوش نمیدم 
دخترآشوب
دلم گرفت
این که از دست رفتن ایده آل هات رو ببینی خیلی تلخه
:) خیلی ضربه ی سنگینیه .
من به این نتیجه رسیدم که طاقتشو ندارم خودم
بهــ ــار..
میدونم ربطی نداره، ولی دقت کردی کسایی که خودکشی میکنن یهو چقدرررر عزیز میشن!؟ 
میدونم که میگما..
اره ، طبیعیه. همیشه همین بوده چون دچار عادت شدیم. اه گفتم دچار حالم بد شد=))) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan