شنیدم خودکشی کرده،تو سرزمینی که انگار دور،دور تر از دسترسه.تو جایی که قرار بود هوم سوئیت هوم باشه چونکه خونه‌ی تو اونجاس که بهش احساس تعلق میکنی،اما هیچکس نگفته بود اگه خونه‌ی جدید درشو روت باز نکنه چی،یا اگه اونی نباشه که تو فکر میکردی،یا اگه بدبختیای قدیمیت آدرس جدیدت رو پیدا کنن چی؟

ماه پیش زیر یه عکس دست جمعی نوشته بود خوش به حالتون که دور همین.منم رفتم بهش گفتم سال آخری که دیگه کارت درست شده بود رو یادته؟ هی گفتیم بیا بریم اینور اونور،اصن برو ایرانو بگرد، برو جنوب، برو شیراز، برو یزد .بیا اصن دسته جمعی بریم، ولی تو نشستی تو خونه و ترجیح دادی هیچ کاری نکنی  جز روزشماری رهایی.اون روزا دیگه برنمیگرده،بچسب به زندگیت،جایی که تو هستی الان آرزوی خیلیاس ...

ولی خب،اصن آرزو چه تضمینی داره؟مرز بین رویا و سراب کجاس؟

چی میشه که تو الان تو مکان رویایی سالهای جوونیت داری زندگی میکنی و انگیزه از خونه بیرون رفتن هم نداری.یا چی میشه صاد توی بازارهای دسته دوم فرانسه دنبال لباسای کهنه و ارزون میگرده،دلش خوشه توی پاریس داره زندگی میکنه؟

اصن تا کجا ارزشش رو داره؟من به چشم دیدم که نمیشه بخوای،با تموم وجود بخوای، و نشه بری.ولی سرخوردگی در اغلب مواقع اجتناب ناپذیر بوده.

اگه همه فکر و ذهن منم همین باشه و اخرش ببینم خبری نیست اگه تصورم ازش یه جامعه آرمانی ساخته و پرداخته ذهنم باشه چی،اونوقت چه خاکی توی سرم کنم؟بدونِ هیچکس، بدون دلسوز، بدون خانواده و رفیق-رفقا.
 ماجرامون شبیه ماجرای توریستای اسیایی میشه که از مواجه شدن با پاریس گند و کثافت گرفته ی رویاهاشون و استشمام بوی شاش خیابونای قشنگِ ونیزِ پر از بیخانمان عقلشون زایل میشه.

 پ ن: نمُرده
پ ن۲: عنوان از لنگستون هیوز-ترجمه شاملو