چقدر سخته برگشت دوباره حتی اگه مدت غیبت به کوتاهی یکی دو هفته باشه... .

نمیدونم ربطی به بی انگیزگی نسبت به بلاگستان داره یا نه اما روزای راضی کننده‌ای رو تو عالم واقعیت گذروندم. 

با یه سری عادتای بد کلنجار رفتم و چندتایی هم مورد خوب به لیست کارام اضافه شد. از موردای کوچیکی مثل فراموش نکردن مصرف‌ قرصهای هر روز صبح و خوردن اب لیمو عسل ناشتا، تا ورزش هر روز و چیزای دیگه.در کل بخوام بگم در زمینه‌ی سلامت و تغییر سبک زندگی روزای موفقی رو گذروندم.

حالا اینکه چرا اینقدر نسبت به بروز حس و حالم بی انگیزه شدم رو نمیدونم.چندتایی هم فیلم دیدم، از هیچکاک بی‌نظیر و وودی الن همیشه دوست داشتنی(امیدوارم روزای اینده بتونم ازشون پست بذارم و ارشیوم رو کامل تر کنم) تا تموم کردن سریال جوخه‌ی برادران که حقیقتا برای منِ عاشق ژانر جنگ تجربه‌ی بی نظیری بود، و خب یکی یکی شخصیت‌های یه سریال رو از دست دادن هم به مراتب سخت تر! 

خلاصه زندگی داره میگذره و به سرعت داریم سراشیبی رو به اسفند و روزای پایانی سال رو طی میکنیم.مثل همیشه،حال خوب و بدم قاطی داریم.یه جاهایی دنیا قشنگ میشه و یه جاهایی فاک د لایف کلا.تابلوی بعدی رو شروع کردم،هرچند به کندی اما لذت بخش پیش میره و دانشگاه هم که شروع شده، با شاهکار انتخاب واحد این ترم و برداشتن ۲۰ واحد توی دو روز و در حال حاضر هم مشغول انالیز استادا هستیم.

این از خلاصه‌ی آنچه گذشت که به عنوان خواننده احتمالا خوندنش هیچ لطفی نداشت ولی میخوام در مورد یه موضوع دیگه هم صحبت کنم که بازم احتمالا براتون لطفی نخواهد داشت.(احساس عذاب وجدان از نوشتن جفنگیات و فوبیای بی معنی و لُس و نچسب بودن ) 

خب...

اولین تجربه‌ی پررنگ من از داشتن حیوون خونگی برمیگرده به خیلی سال پیش.بابام با یه توله سگ پشمالوی کرم رنگ اومد خونه و ارتباطم باهاش از دور نگاهش کردن بود. یادمه اولین بار که بردیمش دامپزشکی بعد از تموم شدن معاینه‌ش روی پام نشست.

اون حس یکی از فراموش نشدنی ترین تجربه‌های عمرمه.احساس هیجان از حس کردن تپش قلبش که خیلی تند تر از قلب خودمون میزد، تموم عضلات بدنم از ترس سفت شده بود و در عین حال ذوق زده بودم... خلاصه گذشت و گذشت و بعد از اون برای مدت کوتاه یا طولانی رفاقت سگ‌ها رو تجربه کردم و حالا برای من چیزی فراتر از حیوون هستن.نمیشه دلبستگی،وفا، حمایتها و محبتشون رو حس کنی و قلبت رو فتح نکنن، این موجودات شگفت انگیز و خوش قلب.

توی منوی وبلاگم از همون اوایل ساختنش و دسته بندی که ایجاد کردم تو لیست کارایی که توی زندگیم باید بکنم نوشته بودم گرفتن سرپرستی یه سگ.و منظورم از این چیزی فرای تجربه‌های قبلی بود چون من مسئولیت کامل نگهداریش رو به عهده نداشتم.نگهداری از سگ‌ها و کلا حیوانات خانگی به نظر من به مراتب سخت تر از بزرگ کردن یه بچس، چون بچه لااقل توانایی گریه و الارم دادن که من حالم خوب نیست رو داره و این تعابیر متفاوتی میتونه داشته باشه ، ولی حیوانات اینطور نیستن.(البته که این نظر شخصیمه)

نگهداشتن از یه سگ بدون قبول مسئولیتهاش هم برای خود ادم دردسر داره هم اون حیوون رو ازار میده. 

من میخوام چیزی رو تجربه کنم با قبول تموم مسئولیت‌ها و سختی ها وشیرینی هاش ،اما فراتر از اون دوست دارم واسه بدست اوردنش هم مسئولیت به خرج بدم و باداورده نباشه.

امشب یه صندوق کنار گذاشتم و تصمیم جدی گرفتم تا همه‌ی خرجای اضافه‌م رو حذف کنم و تلاش جدی در جهت پس انداز داشته باشم،قسمت خنده دارش اینه که واسه شروع این پروسه‌ی پس انداز سراغ کیف پولم رفتم و تنها پول نقدی که توش بود پنج هزار تومن ناقابل بود اما از رو نرفتم و همونو گذاشتم توی صندوق:)) و از الان به مدت ماها چشم انتظار اول ماه و واریزیها هستم، و کمی تا مقداری شکمم رو با فکر عیدی ها صابون زدم و به همه اهل بیت اعلام کردم زین پس به جای تمام هدیه ها تنها وجه نقد پذیرا هستیم=)) بعد بشینم به راهای درامد زایی بیشتری فکر کنم...

نژاد سگ مورد علاقه‌ی من یه سگ شاد و خوشحال با درجه‌ی دلبستگی بالا و قلبی مهربونه،که علاقه‌ی مشترکی به لم دادن و خواب نزدیک به ۱۴ ساعت در شبانه روز داره، با روحیه‌ی پذیرا نسبت به حیوونهای دیگه و آدما، صلح طلب،که احتمالا به دلیل داشتن استعداد چاقی رفیق خوب پیاده روی‌ها خواهد بود و در عین حال با علاقه‌ی شدید به خوردن رفیق دایورت کردن دنیا و کالریهاش:)) 

چندتا کتاب و مقاله زبان اصلی هم دانلود کردم که سر فرصت و نم نمک میخونم،که در عین جمع اوری پس انداز رفیق بهتری برای اون و لیدر بهتری برای تربیتش باشم. خاطر نشان کنم که اگر فک میکنین سگ کثیفه نجسه فلان بیسار انفالو کنین بره چون من کسی که سگم رو دوست نداشته باشه دوست ندارم ( از حالا شد سگم=)) ) 

اینم یه عکس از اپل او مای آیز ،تا بعدا که عکس بعدی از خودِ خودِ واقعیش اپلود شه.