آنچه گذشت و مای سوییت پاگ یا ۳۳۶امین

  • ۲۲:۰۴

چقدر سخته برگشت دوباره حتی اگه مدت غیبت به کوتاهی یکی دو هفته باشه... .

نمیدونم ربطی به بی انگیزگی نسبت به بلاگستان داره یا نه اما روزای راضی کننده‌ای رو تو عالم واقعیت گذروندم. 

با یه سری عادتای بد کلنجار رفتم و چندتایی هم مورد خوب به لیست کارام اضافه شد. از موردای کوچیکی مثل فراموش نکردن مصرف‌ قرصهای هر روز صبح و خوردن اب لیمو عسل ناشتا، تا ورزش هر روز و چیزای دیگه.در کل بخوام بگم در زمینه‌ی سلامت و تغییر سبک زندگی روزای موفقی رو گذروندم.

حالا اینکه چرا اینقدر نسبت به بروز حس و حالم بی انگیزه شدم رو نمیدونم.چندتایی هم فیلم دیدم، از هیچکاک بی‌نظیر و وودی الن همیشه دوست داشتنی(امیدوارم روزای اینده بتونم ازشون پست بذارم و ارشیوم رو کامل تر کنم) تا تموم کردن سریال جوخه‌ی برادران که حقیقتا برای منِ عاشق ژانر جنگ تجربه‌ی بی نظیری بود، و خب یکی یکی شخصیت‌های یه سریال رو از دست دادن هم به مراتب سخت تر! 

خلاصه زندگی داره میگذره و به سرعت داریم سراشیبی رو به اسفند و روزای پایانی سال رو طی میکنیم.مثل همیشه،حال خوب و بدم قاطی داریم.یه جاهایی دنیا قشنگ میشه و یه جاهایی فاک د لایف کلا.تابلوی بعدی رو شروع کردم،هرچند به کندی اما لذت بخش پیش میره و دانشگاه هم که شروع شده، با شاهکار انتخاب واحد این ترم و برداشتن ۲۰ واحد توی دو روز و در حال حاضر هم مشغول انالیز استادا هستیم.

این از خلاصه‌ی آنچه گذشت که به عنوان خواننده احتمالا خوندنش هیچ لطفی نداشت ولی میخوام در مورد یه موضوع دیگه هم صحبت کنم که بازم احتمالا براتون لطفی نخواهد داشت.(احساس عذاب وجدان از نوشتن جفنگیات و فوبیای بی معنی و لُس و نچسب بودن ) 

خب...

اولین تجربه‌ی پررنگ من از داشتن حیوون خونگی برمیگرده به خیلی سال پیش.بابام با یه توله سگ پشمالوی کرم رنگ اومد خونه و ارتباطم باهاش از دور نگاهش کردن بود. یادمه اولین بار که بردیمش دامپزشکی بعد از تموم شدن معاینه‌ش روی پام نشست.

اون حس یکی از فراموش نشدنی ترین تجربه‌های عمرمه.احساس هیجان از حس کردن تپش قلبش که خیلی تند تر از قلب خودمون میزد، تموم عضلات بدنم از ترس سفت شده بود و در عین حال ذوق زده بودم... خلاصه گذشت و گذشت و بعد از اون برای مدت کوتاه یا طولانی رفاقت سگ‌ها رو تجربه کردم و حالا برای من چیزی فراتر از حیوون هستن.نمیشه دلبستگی،وفا، حمایتها و محبتشون رو حس کنی و قلبت رو فتح نکنن، این موجودات شگفت انگیز و خوش قلب.

توی منوی وبلاگم از همون اوایل ساختنش و دسته بندی که ایجاد کردم تو لیست کارایی که توی زندگیم باید بکنم نوشته بودم گرفتن سرپرستی یه سگ.و منظورم از این چیزی فرای تجربه‌های قبلی بود چون من مسئولیت کامل نگهداریش رو به عهده نداشتم.نگهداری از سگ‌ها و کلا حیوانات خانگی به نظر من به مراتب سخت تر از بزرگ کردن یه بچس، چون بچه لااقل توانایی گریه و الارم دادن که من حالم خوب نیست رو داره و این تعابیر متفاوتی میتونه داشته باشه ، ولی حیوانات اینطور نیستن.(البته که این نظر شخصیمه)

نگهداشتن از یه سگ بدون قبول مسئولیتهاش هم برای خود ادم دردسر داره هم اون حیوون رو ازار میده. 

من میخوام چیزی رو تجربه کنم با قبول تموم مسئولیت‌ها و سختی ها وشیرینی هاش ،اما فراتر از اون دوست دارم واسه بدست اوردنش هم مسئولیت به خرج بدم و باداورده نباشه.

امشب یه صندوق کنار گذاشتم و تصمیم جدی گرفتم تا همه‌ی خرجای اضافه‌م رو حذف کنم و تلاش جدی در جهت پس انداز داشته باشم،قسمت خنده دارش اینه که واسه شروع این پروسه‌ی پس انداز سراغ کیف پولم رفتم و تنها پول نقدی که توش بود پنج هزار تومن ناقابل بود اما از رو نرفتم و همونو گذاشتم توی صندوق:)) و از الان به مدت ماها چشم انتظار اول ماه و واریزیها هستم، و کمی تا مقداری شکمم رو با فکر عیدی ها صابون زدم و به همه اهل بیت اعلام کردم زین پس به جای تمام هدیه ها تنها وجه نقد پذیرا هستیم=)) بعد بشینم به راهای درامد زایی بیشتری فکر کنم...

نژاد سگ مورد علاقه‌ی من یه سگ شاد و خوشحال با درجه‌ی دلبستگی بالا و قلبی مهربونه،که علاقه‌ی مشترکی به لم دادن و خواب نزدیک به ۱۴ ساعت در شبانه روز داره، با روحیه‌ی پذیرا نسبت به حیوونهای دیگه و آدما، صلح طلب،که احتمالا به دلیل داشتن استعداد چاقی رفیق خوب پیاده روی‌ها خواهد بود و در عین حال با علاقه‌ی شدید به خوردن رفیق دایورت کردن دنیا و کالریهاش:)) 

چندتا کتاب و مقاله زبان اصلی هم دانلود کردم که سر فرصت و نم نمک میخونم،که در عین جمع اوری پس انداز رفیق بهتری برای اون و لیدر بهتری برای تربیتش باشم. خاطر نشان کنم که اگر فک میکنین سگ کثیفه نجسه فلان بیسار انفالو کنین بره چون من کسی که سگم رو دوست نداشته باشه دوست ندارم ( از حالا شد سگم=)) ) 

اینم یه عکس از اپل او مای آیز ،تا بعدا که عکس بعدی از خودِ خودِ واقعیش اپلود شه. 

Va hid
سلام

حالتون خوب

دلتون شاد
ممنون وحید ، خوشحال شدم از دیدن دوباره  وبلاگت راستی:))
همچنین توو
سولانژ ...
خوشبحاااااااااااالللللت واااای منم سسسسگ می خوااام ... دقیقا چقدر شبیه همیم ... منمدر اینده یه سگ می خلللم و تو خونه باهم زندگی می چونیم .... اووم سگووول

^ـ^ بهترینِ بهترینن! 
امیدوارم به زودی بهش برسی ، منم همینطور=))
لیمو جیم
دلم تنگ شده بود برات 

و خیلی خوشحالم که خوش گذشته:-)
:) مرسی لیموی مهربووووون
ابوالفضل ;)
خوبه که دنیای واقعیت خوب بوده. که مهم همونجاست...

از تابلوی جدیدت گفتی. خیلی منتظرم ببینمش و بدون که پیگیرم تا تمومش کنی. از اون پیگیری های اعصاب خورد کن!

وای سگ ها... عاشقشونم. هرچند این مدت بارها مورد حمله قرار گرفتم از سمتشون و ... ولی دلیل نمی شه محبتم کم بشه. هنوز که هنوزه عاشق اون توله سگ ژرمنی ام که چندماه پیش دیدمش و دیوونه شدم از هوش, شجاعت و صاحب دوستیش...
راستی مگه الان سگ نداری؟

خواستی هم بهت وام می دم با سود صفر درصد 😊 این رو گفتم چون قرض گرفتن از دوستام و تعهدم برا پس دادنش یکی از راه هایی بود که یه مدت تونستم پولام رو جمع کنم!
:] اره خدا رو شکر

:)))))مرسی مرسی ،بهم انگیزه میده با سرعت بیشتری پیشو بگیرم:)))

ای وای چقدر بد... من تجربه بدی نداشتم در موردشون ولی خوشحالم رو قضاوتت تاثیر نذاشته نسبت به سگا^ـ^ عشقن واقعا
نه اون سگ مال خودِ خودم نیست 

=)))مرررسی لطف داری شرمنده شدم=)) ولی اونقدر گرون هست که حالا جالا ها به قرض گرفتن نزدیک نمیشم و کم کمک باید جمع بشه تا کی دریا بشه:دی
میم _
بابا چقدر پر کار بودی تو.
کلا هر دفعه میام وبلاگت خودم انرژی میگیرم واسه کارهای خودم و از طرفی چیزای جدید هم ازت یاد میگیرم که میگذارم تو لیستم.
متاسفانه هنوز نتونستم خیلی با نظم و برنامه پیش ببرم کارامو.
وای وای سگ
من عاشق سگم،اگر مامان بابام بهم اجازه میدادن الان مامان یه سگ مهربون بودم
برو کلی حال کن که بهت اجازه میدن که یه عده مثل من هستن با توجه به علاقه وافر نمیتونن سگ داشته باشن.
اره خودم شگفت زده شدمم=)) 

خیلی خیلی خوشحالم از بودنت، و از اشنا شدن باهات.. یه وقتایی کامنتاتو میخونم میگم کاش یه جا بودیم، دوستای نزدیک خوبی میشدیم اینقدر حس خوب ازت میگیرم:))))

بالاخره میری خونه ی خودت و اونوقت رفاقت بی مرزشونو تجربه میکنی کلییییی عشق میده به دنیات^ـ^
Miss Author
روزای قشنگتریُ بگذرونی عزیزم! 3>
دلم واسه خودت و نوشته هات تنگ شده بود...
همچنین تو عزیزممم♥ 
:) مهربونِ قدیمیمی:)♥
my life
من از اونیکی سگ پشمالو نرما دوس دارم ک سفیدن و توله :)) ازاین عکسه ندوس:/
ولی خب هیچ تجربه ای از نگه داری و خونگی بودنشون ندارم
ای جانم اونا هم خیلی عشقن بیشتر سگایی که من داشتم از همین نژادا بودن ، سلیقه ایه ^ـ^ 
:)
دخترآشوب
یکی دو سال از عیدی خبری نیست
عیدی دهنده شدم:(
آخییییییییی این سگ خسته ها
:( چقدر بزرگ شدن غم انگیزه !!:))

:)))اررررررره
مریم...
اااا یاسی از این سگا دوست داری؟
ما بچه بودیم داشتیم رنگش قهوه ای سوخته بود بعد پاهای خیلی کوتاه داشت ولی صورتش همینجوری بود یه روز مار نیشش زد مُرد من و داداشم هم مار رو با بیل تیکه تیکه کردیم
من خیلی گربه دوست دارم درواقع گربه هارو از سگا بیشتر دوست دارم ولی در کل حیوونا خیلی خوبن.
عذاب وجدان میگیرم نقاشیات تموم میشن برای من فقط شروع میشن.
واییی الهی:((( چقدر دلم سوخت براش... 

من حسم به گربه حسی هست که به همه حیوونا دارم، همه حیوونا دوست داشتنین. ولی سگ برای من یه چیز دیگه س اصن ببا بقیه به یه چشم نگاهش نمیکنم:))

نه بابا منم اینقدرررررر طول میکشه تا تموم شه خودم خسته میشم
رسول
صرفا ابراز علاقه کنم به سگ ها و بروم. دی:
^ـ^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan