فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

۲۸۲

/ بازدید : ۱۹

چهارشنبه های پرتکاپو در راه.ساعتی خوابیدم اما هنوز نگه داشتن سر به روی گردن طاقت فرساست.

دفتر و کتابهایم پهن است و گوشه میز ناهارخوری اطراق کرده‌ام.دلم پیش جمع خانواده و حضور مادربزرگ است و لغت حفظ میکنم. سخت ترین چالش این زبان حفظ کردن جنسیتهای اسم‌هاست، با نشانه‌هایی که وجود ندارند و قوانینی که نیست! اینکه داروخانه مؤنث است و کتاب خنثی.یا اینکه سشوار برخلاف تصورم مذکر است و جنگل هم! و بدتر اینکه در نظر کسانی که زبان مادریشان این است، هیچ اشتباهی به اندازه ی اشتباه به کار بردن جنسیت کلمات فاحش نیست...!

منتظر یک قهوه‌ی غلیظم و شبی طولانی...

امروز بدترین روز برای تکیه زدن به پشتی‌های گرم و نرم و چای و قلیان بود!حالا با این ساعتهای رفته و خستگی و سر سنگین چه کنم... ! 


دریافت

پ ن: مشی اگه صدای منو میشنوی، نظرت درمورد زدن یه کانال و ریختن آهنگایی که گوش میدی اون تو چیه؟:دی

همیشه پیشنهادات تا مدتها اول پلی لیست میمونن ... 



۰

زندگی کن بگذار دیگران هم زندگی کنند

/ بازدید : ۵۰

یکی از پیجایی که فالوکرده بودم مسبب آشنایی با کسی شد آلمانی صحبت میکرد ولی از عکساش متوجه شده بودم نِیتیو نیست و اصالتا مال یکی از کشورای عربیه.دیشب فرصت شد باهم صحبت کنیم ،غیر از ذوق زیادی که بهم دست داد از اینکه از پس یه مکالمه یه ساعته براومدم و مسلط بودم یه حس دیگه ای هم داشتم.

وقتی ملیتش رو پرسیدم و فهمیدم عراقیه، بعدا بین صحبتاش یکی دو جمله فارسی نوشت که نمیدونم با توجه به اینکه از کشور همسایه س یا این حجم مسافری که هر سال بین این دو کشور جابه جا میشه خیلی چیز عادی ای باید باشه ولی به شدت منو ذوق زده کرد، و ناخوداگاه باهاش مهربون تر بودم.

قبل از خواب داشتم یه این فکر میکردم یه موقعی پدرای ما اسلحه سمت هم گرفته بودن و چه کشته‌ها ، و چه کشته‌ها. 

الان اما میشه لبخند زد و دست دوستی دراز کرد.این حس رو با اومدن بشار رسن به پرسپولیس هم داشتم،وقتی بازیکنی از عراق میاد، و ما دوستش داریم، برای بازیش ذوق میکنیم، کف میزنیم و همه بلند بلند میخندیم...

قبل از خواب داشتم فکر میکردم که لعنت به جنگ ،به هر جنگی...


*عنوان اسم کتاب شعری از سید علی صالحی

۱۱

بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم-دیوید سداریس-ترجمه پیمان خاکسار

/ بازدید : ۶۶

کلمه‌ی فوبیک اگر درست استفاده شود جای خودش را دارد ولی تازگی‌ها معنایش را از دست داده چون همه اصرار دارند که ریشه‌ی بیشتر دشمنی‌ها ترس است نه نفرت! کسی برای این دو احساس متضاد تفاوتی قائل نیست.از مار میترسم، از کامپیوتر متنفرم!نفرتم سفت و سخت است و هر روز پروبالش میدهم.هیچ مشکلی با نفرتم ندارم و هیچ چیز نمیتواند نظرم را عوض کند.

از کامپیوتر بدم می‌آید برای اینکه برای خودش به اندازه ی یک ستون ثابت در نیویورک تایمز جا باز کرده.همینطور برای اینکه تبلیغات تلوزیونی به خاطر نشان دادن آدرس وب‌سایت طولانیتر شده اند.

...

من برای نفرت از کامپیوتر دلیل زیاد دارم ولی بیشتر از هرچیز به خاطر بلایی که بر سر دوست قدیمی‌ام ماشین تحریر آورده ازش بدم می‌آید.

در یک کشور دموکراتیک باید برای هر جفتشان جا باشد ولی کامپیوتر تا من را به جایی نرساند که نوار ماشین تحریر را از رشته‌های پیراهن پاره درست کنم و رنگش را هم خودم در وان حمام عمل بیاورم ول کن نیست.هدفشان این است که در موزه‌ی نوشت ابزار جایی برای آی‌بی‌ام سلکتریک دوم در کنار قلم پر و اسکنه باز کنند.

...

برایم مهم نیست میتواند کلمات را بشمرد و با فشار یک دکمه پاراگراف‌ها را مرتب کند،من کامپیوتر نمیخواهم.

برعکس صدای تق تق بی‌جانی که از برخورد انگشت با کیبورد پلاستیکی کامپیوتر بلند میشود صدای محکم و بلند ماشین تایپ به تو میگوید که واقعا داری چیزی درست میکنی.بعد از یک روز افتضاح به جای اینکه برای هیچ مجازیم غصه بخورم میتوانم سطل کاغذ باطله‌ام را نگاه کنم و به خودم بگویم اگر شکست خوردم دست کم چند درخت را با خودم پایین آوردم.

۱۶

278

/ بازدید : ۳۸

چی میبینم؟

مانی پولهایی را که باید به رئیس گانگسترش برساند از دست داده،از لولا کمک میخواهد و  او 20 دقیقه وقت دارد : یا صدهزار مارک یا مرگ. 

لولا شروع به دویدن می کند و ما در سه سناریوی مختلف، شاهد تلاش او برای رهایی مانی و مصمم تر شدنش برای رسیدن به هدف هستیم.

حرف اصلی این فیلم تاثیر زمان و ثانیه ها در سرنوشت و زندگی انسانها و اتفاقاتی که از سر میگذرانیم است.نگاه کردن به تقدم  تاخر رویدادها، وقتی تفاوتش به مرگ و زندگی میرسد و نفس را در سینه حبس میکند. 

فیلمی که از نوع شروعش،تا حرکت دوربین، گره خوردنش با انیمیشن را میشود تفسیر کرد،شاید هرکس با دید خود:

انسان محوری، یا سرنوشت ؟

شاید هم مخلوطی از هر دو.

run lola run

1998

IMDb: 7.7-10

germany


 

چی میخونم؟

 

در حال خوندن پروژه‌ی شادی:
 
بی نظمی‌های غیر قابل رویت داره منو از پا درمیاره.یه بی نظمی روانی ناشی از نکات مبهم و لیست تموم کارهایی که خط نخورده باقی مونده، گرفتن نوبت دندون پزشکی مثلا، یا امتحان آیین نامه که با وجود گذروندن همه‌ی کلاسای تئوری و عملی مدام پشت گوش انداختمش. اما قبل از اون آخر هفته رو میذارم برای مرتب کردم بی نظمی‌های قابل رویت! اتاق مرتبی دارم ولی دو تا کمد دیواری و یه دراور دارم که فکر کردن به پشت در بستشون عصبیم میکنه،اونجا انگار آخر الزمانه و فقط لباسا و آشغالا باقی موندن! -ـ-
اخر هفته باید خودمو از این وضع خلاص کنم، قدم اول اینه.

چی گوش میدم؟
 
دریافت
 
All of these lines across my face
Tell you the story of who I am
So many stories of where I've been
And how I got to where I am
But these stories don't mean anything
When you've got no one to tell them to
 

به چه فکر میکنم؟

گفت اینهمه تلاش کردم نگهت دارم نشد، اگه منم به خاطرت بخوام بیام چی؟ 

 
۵

از رازهای بزرگسالی

/ بازدید : ۵۷

۱- مردم آنقدرها که فکر میکنی متوجه اشتباهاتت نمیشوند

۲-اگر هر روز کار کوچکی انجام بدهی، میتوانی کارهای زیادی را تمام کنی

۳-اب و صابون بیشتر لکه ها را از بین میبرد

۴-کاری که هر روز انجام میدهی مهمتر از  کاریست که گاهی اوقات انجام میدهی.

۵-نگذار کمال، دشمن خوبی باشد!

۶-اگر شکست نمیخوری معلوم است به اندازه‌ی کافی تلاش نمیکنی.

۷-شادی همیشه تو را شاد نمیکند.



از کتاب پروژه‌ی شادی -گریچن رابینز

۱۲

باید قبل از اینکه بخوابم به قولام عمل کنم، و کلی راه برم...*

/ بازدید : ۴۶

از خیلی از کانالا لفت دادم،مثل کانالایی که پوشش میدادن به توئیت‌های مردم، یه زمانی خوب بود،اپدیت نگهم میداشت، بعد کم کم دیدم بیشتر از خبر، دارم برداشت بقیه رو از خبر میخونم، و حس کردم شاید خوب نیست، برای خودم، و قضاوتم از قضاوت یکی دیگه. قبل از اینکه به کارام برسم چندتا پست میخونم، حرفای یه آخـ‌ وند با دقیقا همین عبارات: خانم میتونه بره وظیفشو انجام بده، ولی کارت و فیش حقوقیش دست همسرش باشه بعد هروقت پول نیاز داشت بگه آقا لطف میکنی به من پول بدی؟اینه ترتبیت و فرهنگ اسلامی. خبر بعدی اینکه پدر مادر بنیتا برای درخواست اجرای حکم قصاص قاتل دخترشون(کاری ندارم به بحث اینکه قصاص اصلا خوب هست یا نه) باید تفاوت دیه دخترشون که نصف دیه قاتل هست رو پرداخت کنن، چون بالاخره زنی گفتن ، مردی گفتن. چقدر ازتون متنفرم. و چقدر خوبه که هیچ روزی نیست که بهم یاداوری نشه که چقدر ازتون متنفرم.این تنفر درست به اندازه عشق یه خیلی چیزا بهم انگیزه و قدرت میده. یه روزی میدل فینگر نشون میدم به این مرز بندی پر از جهل و عقده و تهجر و کارم باش تموم میشه. 

دیشب داشتیم با بچه‌ها درمورد جای همدیگه زندگی کردن حرف میزدیم، اینکه تصورمون چیه،دوست داریم یه روز زندگی کدوم یکی رو تجربه کنیم. امروز صبح که روز معمولمو میگذروندم همش فکرم درگیرش بود، که خب زندگی تو چیه؟اگه نفر دومی ریز جزئیات روزت رو ببینه چه برداشتی داره؟ به نظر خودت زندگی قابل قبولی داری؟به نظر اون چی؟

امروز وقتی توی سلف چای میخوردم و با کتاب دیوید سداریس میخندیدم، وقتی توی نماز خونه از سرما مچاله شده بودم و خوابم نمیبرد، وقتی سر کلاس درس جزوه مینوشتم و توی یه گوشم صدای شجریان پخش میشد، وقتی تو راه خونه به تهران دود گرفته نگاه میکردم، وقتی همراه با ناهاری که خیلی وقته سعی میکنم سالم باشه یه قسمت سریال دیدم، وقتی عصبانی شدم و داد و بیداد کردم، ... به این فکر میکردم که یعنی قابل قبوله؟

باید درس رو شروع میکردم اما روحم انگار مشت خورده بود،گیج و خسته و نفس بریده  گذاشتم وایلد پلی شه.هممون یه موزیک ، یه فیلم، یه کتاب روحیه بخش داریم.از اونا که بهمون جسارت میدن و امید. مال شما چیه؟ 

باید برم قهوه درست کنم، باید یه تکونی به خودم بدم. شرل استرید توی یکی از یادداشت هاش نقل قولی اورده بود که :

حتی یه بچه با پاهای عادی، عاشق دنیا شده بود.وقتی که یه جفت کفش جدید گرفت.*

همین میشه نقطه نورانی امشب.


دیالوگ از wild*

۱۲

فان

/ بازدید : ۴۹
این ترم زبان رو مجبور شدم خصوصی بردارم، از معایب و مزایاش نخوام بگم یکی از ویژگی‌هاش اینه که چندین برابر قبل درگیر مکالمه میشم، تنها مخاطب استاد خودمم و سه ساعت کلاس مجبورم جواب بدم، صحبت کنم، و با اینکه این روزا همش یه دفترچه لغت همراهمه، بازم دایره‌ی لغاتم محدوده.
این ضعف باعث میشه وقتی درگیر مکالمه میشم برای هندل کردن موقعیت خیلی ناخوداگاه از کلمات انگلیسی استفاده میکنم، یه جمله میگم دو تا کلمه ش انگلیسیه، بعد واسه اینکه خیلی هم ضایع نباشه، جزئیات آلمانی واردش میکنم.مثلا به جای ر از ق استفاده میکنم. امروز با گفتن "تقافیک" از حیث همونtraffic  خودمون چارچوب یادگیری زبان خارجی به لرزه افتاد=)) 


۱۱

ما، زخمی رویاهای رفته به بادیم

/ بازدید : ۳۴

 

۵

برای راندن کشتی جهان از تمام بندرها دوری میکنم

/ بازدید : ۲۹

dead poets society-1989

۳

هر عنوانی که به ذهنم میرسید، یه فحش بیتربیتی بود!

/ بازدید : ۶۲

وقت انتظار سفارت برای ویزا ۲۰ ماهه شد. ادم میمونه چه گلی باید به سر بگیره.

قیافه‌ی ماست شدم رو نگاه کرد و گفت نگران نباش، خودشون با دلیل و مدرک میگن دانشجوها ایرانی برای ما بهترن،از همه‌ی کشورا دانشجو میگیریم ولی اکثرا برمیگردن به کشور خودشون ، ایرانیا اما میمونن،وارد بازار کارمون میشن.

میخندم میگم طبیعیه،کی حاضره با میل خودش برگرده این جهنم دره؟


۱۸
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان