پیچیدگی‌های مادر بودن

جلوه‌ای واقعی از مادرانگی، متفاوت با نمایش‌های مرسوم از زیباییها‌ی مادر بودن -گرم و شیرین و آرامشبخش- روایتی از سختی‌ها،ترس‌ها،فداکاری‌ها و لحظات طاقت فرسای یک مادر.
 نهایتا زمانی که با خودتان میگویید خدای من،مگر دیوانه باشم بخواهم امتحانش کنم شما را به حال خود رها نمیکند و نهایتا با لبخندی فیلم را به آخر میرسانید و به این فکر میکنید که لعنتی به نظر می‌آید ارزشش را دارد...! 

Tully
2018
drama
IMDb:7.1-10

  • Yas
  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷

آلیس در سرزمین عجایب

آلیس-لطف میکنی به من بگویی کدام طرفی بروم؟

گربه+کاملا بستگی دارد به اینکه کجا بخواهی بروی.

-کجایش خیلی مهم نیست...

+پس کدام طرفش هم مهم نیست!

آلیس توضیح داد:فقط به یک جایی برسم.

گربه گفت:از هر طرف بروی حتما به یک جایی میرسی.

آلیس که مجبور بود منطق قضیه را بپذیرد سوال دیگر مطرح کرد.«این طرف‌ها چه جور کسانی زندگی میکنند؟»

+این طرف-گربه با پنجه‌ی راست جهت را نشان داد-یک کلاه فروش زندگی میکند و آن طرف-با پنجه‌ی چپ جهت مقابل را نشان داد-خرگوش فروردینی.فرق نمیکند سراغ کدام یکی بروی چون هر دو دیوانه‌اند.

آلیس گفت: دوست ندارم بروم سراغ دیوانه‌ها.

گربه گفت:چاره‌ای نداری.اینجا همه دیوانه‌ایم.من دیوانه‌ام، تو دیوانه‌ای.

+آلیس در سرزمین عجایب-لوییس کارول-ترجمه‌ی زویا پیرزاد


چارلز لوتویج داجسن  که در دنیای ادبیات به اسم لوییس کارول میشناسنش استاد ریاضیات دانشگاه آکسفورد بود که به پیشنهاد آلیس دوست کوچکش تصمیم گرفت قصه‌ی فی‌البداهه‌ای که براش تعریف کرده بود رو بنویسه.

قصه‌ای که برای آلیس نوشته شده بود نهایتا چاپ شد و بین بچه‌ها و بزرگترها طرفدارای زیادی پیدا کرد. یکی از معروف‌ترین شیفتگان این کتاب ملکه ویکتوریا بود که گفته میشه بعد از خوندن کتاب آلیس در سرزمین عجایب میخواد تا بقیه‌ی اثار نویسنده رو براش تهیه کنن ، منتها کتاب‌های قبلی نویسنده همه از جبر و حساب استدلالی و ... بود.

ویرجینیا وولف در مورد این کتاب گفته بود: لوییس کارول کاری کرد که هیچکس موفق به انجامش نشده بود.به دنیای کودکی برگشت و از نو خلقش کرد.آلیس در سرزمین عجایب کتابی برای کودکان نیست.کتابی است که همه‌ ما در آن به دنیای کودکی بازمیگردیم.»


+خوندنش تجربه‌ی لذت بخشی بود...

  • Yas
  • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

مزایای منزوی بودن

داستان زندگی نوجوان درونگرا و منزوی‌ای بنام چارلیه که با شروع سال اول دبیرستان و مواجه شدن با دنیای جدید تصمیم میگیره از طریق نامه نگاری روزهای پیش رو و اتفاقای زندگی خودش رو برای شخصی به طور ناشناس تعریف کنه و ما به این طریق در جریان جزئیات زندگی چارلی، ارتباطش با دنیای اطراف، روابط دوستانه و خانوادگیش و ماجراجویی‌های نوجوانانه و زخم‌های گذشته‌ش قرار میگیریم.

کتاب خیلی خوبیه و کلا این سبک از رمانها رو میپسندم و از خوندنشون لذت میبرم.من با کتاب زبان اصلیش مقایسه نکردم و نمیدونم که چه مقدار از متن اصلیش سانسور شده اما فصل اخر کتاب کاملا واضح از زیر تیغ سانسور گذشته و شاید یکم ماجرا رو مبهم میکنه اما با کمک ذهنیت خودتون از مسائل میتونین از پس کشف ماجرا بربیاین:))

فیلمی که سال ۲۰۱۲بر اساس این رمان ساخته شد، یه فیلم درام-عاشقانه است با بازی لوگان لرمال و اما واتسون که با وجود فضای تینیجریه فیلم میتونه مخاطب رو با هر رده‌ی سنی با روند فیلم و دنیای شخصیهای اون همراه کنه.بازی ها، شخصیت پردازی و فضا سازیا و به طور کلی اثر راضی کننده‌ای که میشه براش وقت گذاشت و لذت برد.

the perks of being a wallflower

2012

comedy/drama

IMDb:8-10

  • Yas
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

سفرنامه-خداوند الموت

تصمیم گرفته بودیم تعطیلات امسال بریم یکی از مناطق قزوین رو ببینیم ، و من با خودم میگفتم  نهایتا با یکی دو روز گشتن تموم میشه و تصمیم داشتم کتابام رو ببرم تا اونجا به درسای عقب افتادم برسم.

ولی خب کلا پیش بینیم درست نبود و با وجود اینکه تقریبا یه هفته اونجا بودیم،حالا که برگشتیم حس میکنم بازم کم دیدم و کلی طبیعت بکر و زیبا داشت که از چشممون دور موند.با این حال حتما تابستون دوباره میرم تا حضور میوه‌های روی درخت همه چیز رو بهتر کنه :)).اونجا پر بود از درختای تمشک وحشی،زغال اخته،گیلاس، فندق و ... و... و... . میگفتن تقریبا هم جور میوه‌ای اونجا به عمل میاد و مثل شمال شالیزار هم داشتن، تنها تفاوتی که با اونجا داشت نبود دریا بود که همین موضوع اب و هوا رو دلچسب‌تر کرده بود (شرجی نبود).

جدا از بحث طبیعت و گشت و گذارهاش چیزی که میخواستم ازش بنویسم جنبه‌ی تاریخی اون منطقه بود. برای خودم جالب بود که اونجا با توریستهایی بودیم که میگفتن روز دوم حضورشون توی ایرانه و اومدن تا از قلعه‌های تاریخی‌ش بازدید کنن، و من به شخصه قبل از اون هیچ اطلاعاتی درموردش نداشتم برای همین اون چند روز در کنار دید و بازدید شروع کردم به پرس و جو از بقیه ، سرچ کردن توی نت و نهایتا خوندن کتاب خداوند الموت. من نتونستم این کتاب رو کامل بخونم اما به قدری روایت جذابی داشت و هیجان انگیز بود که حتما کتاب رو کامل میخونم ولی الان هم همون خلاصه‌ای که تا اینجا بدست اوردم رو مینویسم ،شاید برای کس دیگه‌ای هم جذاب بود.

اَلَموت یه دره‌ی وسیع وسط رشته کوه البرز هست که ساکنانش از نسل دیلمیان طبرستان هستن.و اسمش هم از دو کلمه‌ی اله و آموت میاد که به معنای آشیانه‌ی عقاب بوده و با گذشت زمان شده الموت.

دو قلعه در این منطقه وجود داشته که الان بقایای اون هنوز هم هست و از قلعه ی بزرگتر جزئیات بیشتری مونده مثل اصطبل‌ها، و آبشخورهای قلعه. با وجو اینکه این بناها به دست دولت اسماعیلیه ساخته نشده بود، اما اسمش گره خورده به اسم حسن صباح و این فرقه.

من با خوندن کتاب واقعا تحت تاثیر رسیدم از هوش و ذکاوت و نواوری این آدم.

میگن که حسن صباح و خواجه نظام الملک و خیام سه تا دوست بودن که در کتاب‌های تاریخی ازشون به عنوان سه یار دبستانی نام برده شده که با هم قرار گذاشته بودند هرکدومشون زودتر به مقامی رسید دست دوتای دیگه رو هم بند کنه:)) و بین این سه نفر، خواجه نظام الملک وزیر شد و به عهد خودش هم با این دو وفا کرد.اینجوری حسن صباح به مقامی در حکومت سلجوقی رسید و با روحیه شوخی که داشت کم کم تونست دوستا و اشناهای زیادی برای خودش دست و پا کنه. با گذر زمان حسن صباح مورد حسادت خود خواجه نظام الملک قرار گرفت و با دسیسه باعث شد شاه بر حسن صباح غضب کنه و اون به مرگ محکوم بشه اما با کمک همون رفقایی که تونسته بود برای خودش پیدا کنه موفق شد از مرگ نجات پیدا کنه و به مصر فرار کنه.

حسن صباح اونجا با مذهب امامیه اشنا شد(بهشون شیعه‌ی هفت امامه میگن) و در عوض تامین مالی توسط پادشاه مصر مامور شد تا به ایران برگرده و این مذهب رو تبلیغ کنه. جالبه که با خوندن کتابش متوجه میشیم خودش به هیچکدوم از این قضایای مذهبی اعتقاد نداشت اما فهمیده بود وسیله ی خوبی برای رسیدن به اهدافشه.

با برگشتش به ایران به عنوان داعی اسماعیلی ، نهایتا قلعه الموت رو به عنوان پایگاه عملیاتی برای شورش علیه سلجوقیان انتخاب کرد و فرقه‌ی اسماعیلیه ایران رو تاسیس کرد که البته هیچوقت به رسمیت شناخته نشد.


یه چیز دیگه که خوندنش خیلی جذاب بود روش‌هایی بود که با اون مریدای خودشون رو به مرحله‌ای از شستشوی مغزی میرسوندن که به فدائیانی تبدیل میشدن که حاضر بودن با فرمان حسن صباح حتی خودشون رو از قلعه پایین بیاندازن و بهشون ماموریت‌ ترور سران حکومتی داده میشد که یکی از همین ترور‌های موفق ترور خواجه نظام الملک بود که حسن صباح خیانتش به خودش رو بی جواب نگذاشت و نهایتا انتقام گرفت.

حسن صباح در یه سفری که به هندوستان داشت و توی یکی از بزمهای شاهزاده ی هندوستان با گیاه شاهدانه(حشیش) اشنا شد و بعد از اینکه تاثیرش روی خودش رو دید به این فکر افتاد تا از این ماده استفاده کنه.

مریدایی که توی قلعه‌ها تمرین میدیدن و همزمان اموزشهای عقیدتی هم بهشون داده میشد ، تنها شبی موفق به دیدار حسن صباح میشدن که برای ماموریت انتخاب شده بودند. بدین ترتیب پیش حسن صباح برده میشدن و اون که میگفت کلید بهشت در دست منه، با مواد توهم زا اونا رو بیهوش میکرد ، و در این بین با سنگ‌های بزرگی که از بالای قلعه با طناب (شبیه اسانسورهای امروزی) به داخل قایقی توی رودخونه منتقلشون میکرد و از اون راه به باغ های مخفی برده میشدن که با کنیزهای و حیوونات اموزش دیده و تزئینای دیگه منتظرش بودن و به این ترتیب مریدها تصور میکردن که شاهد جلوه‌ای از بهشت هستن و دوباره بیهوش پیش حسن صباح برگردونده میشدن و اونم میگفت بهشت رو دیدین؟ حالا در راه بهشت موعود هرکاری میخوام انجام بدین:)) ( چقدر اشناس قضیه=)) )


واقعا من از این حجم خلاقیت و ذکاوت متعجب میشدم. خیلی ادم عجیبی بود.و نهایتا هم به مرگ عادی مرد و طبق نوشته‌ها هیچ کس جنازه‌ش رو ندید.

قلعه الموت هم توسط جانشینانش اداره شد تا زمان حمله‌ی مغول به ایران. جالبه که این قلعه اینقدر مستحکم و غیر قابل نفوذ بود که مغول‌ها نتونستن واردش بشن، و بعد از یه محاصره‌ی خیلی طولانی و شیوع وبا بین ساکنین قلعه تسلیم شدن و شد آنچه شد...


اینم توی نت پیدا کردم،تصویر شبیه سازی شده از قلعه قبل از تخریب (کلیک)

  • Yas
  • جمعه ۱۷ فروردين ۹۷

من واسه تو دلواپسم تو واسه ی عروسکات / من واسه تو می میرم و تو واسه ی بازیچه‌هات

بچه که بودم یه آهنگ از معین بود ،نمیدونم اسمش بابا بود، یا کبوتر دوبرجه یا چی، من  هربار با دیدن موزیک ویدئوش یا شنیدنش گریه‌م میگرفت،کم کم کار به جایی رسیده بود که وقتی دلم میخواست(یا لازم بود!) گریه کنم به اون ترانه فکر میکردم و به راحتی اشکم درمیومد.امروز با دیدن تبلیغ کنسرت معین یادش افتادم و رفتم دوباره گوشش دادم،لعنتی هنوز قلبمو فشرده میکنه، قشنگ میتونم خودمو بذارم جای اون دختر بچه، یا حتی باباش،بعد بشینم گریه کنم که کبوتر دو برجم الهی که فدات بشم /نذار که بیچاره ی اون گریه بی صدات بشم 

 
 
 
اصن بریم گوشش بدیم،بند دلمون پاره شه.
 
 
 
  • Yas
  • چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶

تقدیرگرایی عاشقانه

هرچقدر که مدتهاست با کتاب‌های روانشناسی (با احترام) حالم بد میشه،کتابای فلسفی به شدت برام جذاب شدن.

کتابی که امروز شروع کردم به خوندنش یه کتاب فلسفی در مورد روابط و عشق هست از آلن دوباتن ،به نام "جستارهایی در باب عشق".

فصل اولش رو خوندم و ترجیح دادم این کتاب رو فصل فصل اول هضم کنم،بنویسم و بعد سراغ فصل بعدی برم.

فصل اول کتاب تقدیر گرایی عاشقانه هست.و در مورد میلی درون ما صحبت میکنه که دوست داره به شروع آشنایی و ایجاد روابط عاشقانه‌مون چهره‌ای جادویی ببخشه.انگار که ما زاده شده بودیم تا در مسیر سرنوشت با این آدم آشنا بشیم، تقدیرمون این بوده که با یاری کائنات بهش رسیدیم.

نویسنده با مثال زدن داستان آشنایی خودش با زنی به نام کلوئه توضیح میده که از اونجایی که در حین یک سفر هوایی با هم آشنا شده بودند،چطور دست سرنوشت با جلو عقب کردن برنامه‌ها و قرار دادن صندلی‌هاشون کنار هم باعث ایجاد آشنایشون میشن که به طرز خارق العاده‌ای جزئیات پیش پا افتاده اما در چشم اونها جادویی ( مثل اینکه هر دو نیمه شب به دنیا آمدند، هر دو متولد یک ماه از یک سال زوج هستند و غیره ...) مشترکی دارن.

اینکه چرا ما میل داریم به آشناییمون چهره‌ای فرازمینی،جادویی و مقدس ببخشیم شاید از موضع دفاعی میاد.شاید ذهنمون از ما در مقابل ترس از دست دادن و خراب شدن یه رابطه محافظت میکنه چرا که رابطه‌ای که تقدیر و سرنوشتمون بوده و با این نشونه‌های مقدسی که توش پیدا میکنیم چطور میتونه فناپذیر و از دست دادنی باشه ؟ !

و این تفکر تقدیرگرا اونجا به رابطه ضربه میزنه که بعد از گذشت از تب و تاب شروع آشنایی وارد روزهای بدون جادو و معمولی میشیم که ما رو سرخورده میکنه.از اون گذشته برای ادامه‌ی رابطه بیشتر از هرچیز به تلاش دو جانبه احتیاج داره اما این تفکر ما رو منفعل میکنه و در عوض ما به جای خودمون از رابطه‌ انتظار داریم خود به خود و بدون سختی روند خوب خودش رو طی کنه. و این همون پایان رابطه‌س.

نویسنده در پایان فصل اول اورده:

«اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن،با سرنوشت عاشق شدن به شخص خاص را فرق نگذاشته بودم.خطا در این بود که تصور میکردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است.»


پ ن:ترجمه‌ی این کتاب از گلی امامی هست که متاسفانه  خیلی ضعیفه و ازش ناراضیم.با این حال سرو کله زدن با ترجمه به خاطر خود اصل کتاب ارزشش رو داره.


  • Yas
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

چایِ نعنا

کوچه‌ها همیشه چیزی برای غافلگیری دارند.از پیچی که عبور میکنی به کوچه‌ی دیگری میرسی که ممکن است پنجره‌هایش با گلدان‌های پر از اطلسی تزئین شده باشند با بچه‌هایی که سرخوشانه بازی میکنند یا پیرمردی که بساط فروش نعنایش از هرجای دیگر مراکش سبزتر است.فقط حیف که نمیشود از آن پنجره‌ها عکاسی کرد.نمیدانم چرا مردم مراکش تا این‌قد از عکس گرفتن هراس دارند.تحمل هیچ لنزی را ندارند.جوان‌ترهایشان اعتراض میکنند و پیرترهایشان رو برمی‌گردانند.زن‌ها که بلافاصله روسری شان را برچهره میکشند یا با دو دست صورتشان را میپوشانند.این همه ترس را نمیفهمم و اینکه بچه‌ها را هم نسبت به این مسئله شرطی کرده‌اند.بچه‌ها در همه جای دنیا سرخوشانه مقابل دوربین عکاسی میخندند، بی‌مضایقه خودشان میشوند و مهربانانه با لنز کنار می آیند.اما اینجا کافی‌ست کودکی دوربین آدم را ببیند.فورا فریاد no photo-no photo سرمیدهد تا جایی که بزرگترها را به معرکه بکشاند.

-...

انگلیسی است و از لندن آمده.اینطور که میگوید تقریبا شش ماه از سال را در فس زندگی میکند.عاشق این است که برود در طبیعت یا در بازار و این طرف‌ آن طرف، بومش را به پا کند و رنگ‌ها را روی بوم بگذارد و خلق کند و خلق کند... .

-چند ساله این کار رو میکنی؟

+چهارساله که نصف سال رو میام فس. اونقدر توی مدینا نقاشی کرده‌ام که مردم دیگه میشناسنم.بهم میگن سیدی نوئل!

-تو از من خوش شانس‌تری!

+چطور؟

-آخه مردم اینجا از دوربین فرار میکنن ولی ظاهرا با بوم نقاشی تو مهربون ترن!

میخندد و میگوید: «آخه تو عکس میگیری و فرار میکنی، من نقاشی میکشم و پیششون میمونم!»

  • Yas
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

مرا رودی بدان و یاری ام کن تا درآویزم

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سر و پایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم 
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت


دریافت

  • Yas
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶

Band of Brothers


دوست داشتم همراه این پست ده تا عکس بذارم از بس تموم شخصیتهای این سریال رو دوست داشتم. 

یه مینی سریال  با ۱۰ اپیزود در مورد جنگ جهانی دوم یک اثر بر اساس کتابی با همین اسم و برمبنای واقعیت ساخته شده داستان گروهان ایزی (Easy Company) از گردانِ ۵۰۶ ِ لشکر ۱۰۱ هوابردِ ارتش امریکا در طول جنگ جهانی دوم، از حمله مشهور روز D-Day تا پایان جنگ و فتح برلینه.

استیون اسپیلبرگ و تام هنکس بعد از فیلم نجات سرباز رایان تصمیم به ساخت این سریال گرفتن و نتیجه ی کارشون یه اثر فوق العاده باارزش و جذاب شد.

شخصیت پردازی بی نظیر این سریال باعث شده تا بیشتر از خیلی از اثار دیگه احساساتی مثل غم، ترس، شادی، برادری و همدلی رو به ببینده القا کنه.سربازهایی با شخصیت های متفاوت و ویژگی‌های منحصربه‌فرد جای خودشون رو توی فیلم باز کردن و گاها کشته شدنشون هم برای بیننده به مراتب دردناک تر از کشته شدن قهرمان‌های دیگه از فیلم‌های بلند با ژانر جنگه.

من این سریال رو شدیدا توصیه میکنم چون یه اثر فوق العاده باارزش و قابل احترامه و فرقی نداره که ژانر جنگ ،ژانر مورد علاقه‌ی شما هست یا نه، برای این سریال به خاطر تموم احساسات و ارزش‌های انسانی‌ای که نمایش میده وقت بذارین.


Band of Brothres

2001

IMDb:9.5-10

  • Yas
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

شاعر و روشن تو بودی، من فقط از غصّه گفتم

کار من تقدیس آبه، ناله از دست سرابه،

کار تو امّا قشنگه، ساختن باغ از یه سنگه

 

 


یاد دخترای شجاع سرزمینم میافتم.

اره واقعا،خسته از خفتن تو بودی، عاشق رستن تو بودی

 
  • Yas
  • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶
فیلم و کتاب، یه چندتایی عکس،دو سه تا موزیک... لابه‌لاش حرف هم میزنیم، از اینور ، اونور...