۲۰۱

+اگر بیماری خود ایمنی وجود داشته باشه که در اون توی مغز آدم دو دسته فکر مدام در حال حمله کردن به هم هستند و هر روز آدم رو آش و لاش‌تر میکنند، باید بگم که شدیدا دچارش هستم.کاش درمانی باشه،ولی قیافه‌ی نچسب دکتری رو تصور میکنم که میگه متاسفم،باید بسوزی و بسازی.
کنترل،صلح،تعادل،آرامش...کلیدهای طلایی که گمشون کردم.

پ ن: نگو تو جمجمه‌م فراد استالین کمین کردن

+برام نوشت دیدی فکر میکردیم میمیریم و نمردیم؟
اره پری، نمردیم 
اما من با این همه جای سوختگی ، چقدر زمان میخوام تا التیام...
ققنوسم آرزوست!

+وقتی خوشحالی ناهار عدس پلو دارین، بعد میری با صحنه‌ی حضور کشمش‌ها مواجه میشی! گاهی زندگی همینقدر بی رحمانه توی  ذوق آدم میزنه! ( به لطف ترشی‌های خونگی مادربزرگ و یاری دوغ لقمه ها را قورت میدهد)
پ ن: اگه هوس چیز شیرین کردیم میریم کیک میخوریم خب -ـ-
پ ن۲: حتی فسنجون هم از دست اینا در امان نمونده! شیرینش نکنین دیگه قاموسا! 

+دیروز اولین جلسه‌ی کلاس بود.استاد وارد کلاس شد و از بدو ورود تا سه ساعت بعد فقط به زبانی صحبت کرد که تنها آشنایی من باش برمیگشت به چندتا فیلم از جنگ جهانی دوم! اولش فقط توی ذهنم میگذشت آر یو ****** کیدینگ می؟! اما خب حداقل تا آخر جلسه تونستم چندتا sehr gut بگیرم.
از کل این سه ساعت غیر قابل فهم ترین قسمتش توپی بود که به سمتمون پرت میکرد واسه قرار دادنمون یک طرف مکالمه و ۶۰ درصد توپای من به هدف هم نمیخورد حتی! احتمالا تا پایان ترم غیر از مقوله‌ی زبان تو پرتاب هم پیشرفت خوبی کنم! 
پ ن: سخت تر، و زمان برتر از چیزیه که فکرشو میکردم.


+ حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی                  دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


از مانا نیستانی
  • Yas
  • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶

همه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن فریاد


  • Yas
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

197

اینکه میدونم هر روز صبح احتمالش هست بدموقع زنگ بزنی که بیدارم کنی ولی هیچوقت سایلنت نمیکنم تنها دلیلش میشه میل به شنیدن خنده‌هات باشه.فرصت اینکه روز رو با خنده شروع کنم،روی تخت آنتن درست حسابی نده و مجبور شم خودمو برسونم لب پنجره، پرده رو بکشم و سرم رو از پنجره بکنم بیرون، دست بذارم زیر چونم و در حالی که بوی نون نونوایی بغل دستمون حالمو خوب میکنه، به رفت و آمد آدما نگاه کنم،بعدش بگی مراقب خودت باش و قطع کنی، و من تصمیم بگیرم که امروز مراقب خودم باشم، لااقل مراقب خنده‌ای که نشسته رو لبم.

دفترچه فیروزه‌ای رو باز میکنم و لیست کارهای امروز رو توش مینوسم، با مربع‌های کوچیک کنارشون که قراره تیک بخورن.

یک سری فیلم سینمایی ایرانی داشتم که دیروز نشستم به دیدنشون، و بعد بارشون از دوشم برداشته شد و از جلوی چشمم جمعشون کردم.اگه بخوام خلاصه بگم:

 "هفت ماهگی" هدر دادن وقت و پول! حالا کلش به کنار ، بازی پگاه آهنگرانی حالم رو بد کرد! مرزهای بازی مصنوعی جابه جا شد و موقع تماشای بازیش حس میکردی از یه فضای فانتزی کراپ شده و چسبوندنش روی فیلم! 

"خانه‌ای در خیابان چهل و یکم" که به نظرم تنها  نکته‌ی مثبت داستان حضور علی مصفا  بود، همین.

"آسمان محبوب (۱۳۸۸)" داریوش مهرجویی! راستش من از فیلمهایی که توش دست بکنند داخل رودخانه و مروارید‌های تخیلی دربیارن، و یک جاهایی یکهو چشم‌های شخصیتی خاص آبی بشه و برق‌های عجیب و غریب و مرموز بزنه توی چش و چالمون و اینها خوشم نمیاد! یعنی به نظرم اون سالها سینما در حد این جلوه‌های ویژه پیشرفت نکرده بود و حالا نتیجه نبود امکانات توی ذوق میزنه.

و نکته‌ی دوست داشتنی این فیلم صدای مانی حقیقی  بود! :| و قسم به صدا!:|

+و بالاخره ...in process :

13reasons why

یک تراژدی عاشقانه‌ی مدرن،ترکیب پیچیده‌ای از پشیمانی، خیال‌پردازی، مرگ و حقیقت‌های تلخ 

ساعت‌های بیکاری دراز میکشم روی تخت و بین عکس‌های پینترست دنبال مدل‌های طراحی و ایده میگردم.بعد میشینم پشت میز و تمرین میکنم.گاهی سعی میکنم زندگینامه بخونم، از هیچکاک ، بتهوون یا ونگوگ.
چند شب پیش یکی عکس تابلوی فروش رفته میلیاردی سهراب سپهری رو برام فرستاد و گفت من هیچی نمیفهمم! واقعا اینقدر میارزه؟ من بدم میاد از اینکه مدام هنر رو به معیارهای معمول بسنجی و بگی فلان تابلو هیچی ازش فهمیده نمیشه، فلان تابلو ساده‌س یا چی. به عادت همیشه از اثر دفاع کردم، و بعدش گفتم هرچند خیلی از این مبلغ‌ها به خاطر اسم هنرمند هم هست.و خودم فکر کردم به سادگی شعرهای سهراب، به سادگی خودش، خودش که منو همیشه یاد اتاق آبی میندازه ، و حالا نیستش و از این غوغا به دور.
ونگوگ از فقر و نداری مطلق  خودکشی میکنه، و حالا هر کدوم از تابلوهاش قدر خون آدم قیمت دارن.دنیای عجیبیه.
+فکرشم نمیکردم به اینجا برسم ولی بعد فوت مریم میرزاخانی ، حس میکنم راست راست راه رفتن تتلو برام خار چشم شده.اصن خوب نیستا، ولی خب شده. 
پ ن بی ربط: اون خودش به حجاب اعتقاد نداشت، اون عده ای که جا به جا کامنتاشونو میبینیم که بنده خدا رفته عکس بی حجابشو نذارید آخرت داشته باشه به کنار، اون طراح و گرافیستی که عکسش رو با حجاب دستکاری کرده دیگه چه شکری داره میخوره؟ به تو چه آخه! 
+
 
  • Yas
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

و لبخندی که از صورت جمع نمیشه :)

Said all I want from you

 

Is to see you tomorrow

 

And every tomorrow



  • Yas
  • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

195

+سفره رو براش پهن کردم و نشستم کنارش.منتظرم بگه نمکش کمه، یا زیاده-چربه یا خشکه- یا چی.قبلا هم بهش گفتم ببین عزیز من، هر وقت من غذا درست کردم ، تو فکر کن اومدی مهمونی، خوشت نیومد نخور بگو سیرم، رژیمم، ولی این ایراد گرفتن‌های همیشگیت روانیم میکنه. ولی خب ، این بار خسته تر از اون بودم که مهم باشه. منتظر بودم تموم شه و ظرفاش رو جمع کنم ، ولی خورد و خورد و خورد، آخرش هم گفت وای چقدر این خوشمزه‌س.

یعنی میخوام بگم از هم دیگه تعریف نکنین اصن، بذارین ده سال یک بار باشه که قشنگ خستگی آدم از تنش در بره احساس خوشبختی کنه :|


+هر بار از سر درسش بلند میشه میاد بهم سر میزنه، یا دارم فیلم میبینم، یا کتاب میخونم، یا دراز کشیدم، یا خوابم، یا اگه خیلی سرم شلوغ باشه دارم نقاشی میکشم بعد یکم پوکر فیس نگام میکنه و نهایتا میگه چقدر تو زندگی راحتی! چقدر همش میخوری میخوابی، چقدر خوشبختی! 

میخوام بگم اینا رو کلا دو هفته‌س متوجه میشه،بهش میگم وقتی یه کوله انداختم رو دوشم رفتم دنیا رو گشتم اونوقت خوشبختم، دست میکنه تو موهاش میگه بیا، خوشی زده زیر دلت، اصن پاشو برو کار کن، چرا کار نمیکنی، چرا اینقدر راحتی، چرا اینقدر حالت خوبه! 

دو هفته‌س من دارم این حرفا رو میشنوم! بهش میگم، ببین! به من مربوط نیست تو امسال کنکور داری قراره دهنت صاف شه ! :)))خب؟اونم عقب نشینی میکنه میره سر کتاباش، تا دو ساعت بعدی که منو در حال فیلم دیدن و بستنی خوردن میبینه و باز جوش میاد.

به من چه آقا ، به من چه!-ـ-


+من روی خواب حساسم، منو بیدار نکن! بترس از روزی که حساسیتت رو کشف کنم:))

-اونوقت هم بیا مهربون باشیم، وگرنه منم میتونم هر شب زنگ بزنم بیدارت کنم! ولی فقط گاهی عملیش میکنم:دی

 

هیچی دیگه،بعدش گارد رو رها کرده و از اینهمه لطف و مرحمتش کمال تشکر رو به جا اوردیم:))


  • Yas
  • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶

194

رنگ رو روی ابروهاش میذارم و میگه ۷-۸ دیقه دیگه بیا بیدارم کن،یادت نره.دستهامو تمیز میکنم توی اتاق تنهاش میذارم.

نشسته ام روی مبل و خیره شدم به تلوزیون، حتی نمیفهمم درمورد چی حرف میزنن، بیحوصله سر میچرخونم و زیر لب میگم مورگان فریمن جان، جای این چرت و پرتها که اخرش هم به نتیجه ای نمیرسی برو همون فیلمت رو بازی کن ،و چشمم میخوره به ساعت، برق وصل میشه به بدنم، بیست دقیقه گذشته! میدوم سمت اتاق ، دارم فکر میکنم یعنی ابروهاش چه رنگی شده، نکنه سوخته باشه و ریخته! در با شدت باز میشه و خودم رو داخل اتاق میندازم.

دراز کشیده روی تخت، هلو میخوره و ابروهاش تمیزه.چند ثانیه خیره هم رو نگاه میکنیم،بعد شروع میکنیم به خندیدن،بهش میگم این روزا اصن روی من حساب نکن، آفرین، میخنده...

حال این روزهام همینه، حواسی که نیست و سری که به هیچ چیز گرم نمیشه.کتاب‌هایی که صفحاتشون مورچه ای جلو میرن، فیلمهایی که جذابیت سابق رو ندارن، و عمل کوچیکی که چند روزی خونه نشینم کرده(خوشحال میشم مجبور نشم درموردش سوالی جواب بدم، اصلا چیز خاصی نیست:دی)-آخرین پست اینستا برمیگرده به سفر اصفهان، و وبلاگی که با همه ی کمرنگ شدن ها هنوز نقطه‌ی عطف حس نگاری‌هامونه.

این روزها متوجه شدم که چقدر آدم ترسویی هستم، که چقدر احتیاط ، ترس ، غرور و محافظه کاری بین دیوارها محصورم کردن.که برای کوچیکترین حرفی، هزار اما و اگر دارم، برای یک لبخند چقدر باید و نباید! فکرش رو هم نمیکردم اینطور شده باشم. اینقدر بی بال و پر و ترسو و خو کرده به گوشه‌ی قفس. 

دیشب توی پیامی نوشت که  استثنا قائل بشم اینهمه تو دار بودن رو برای اون کنار بذارم،نوشت اگه میشه مخفی نکن. من هم گفتم باشه! خواسته ی اون ساده بود و جواب من ساده تر.

اما چطور میشه با دو جمله از پس این چیزها براومد، از هزارتوی فیلترهای ذهن گذشت، از ترسها خلاص شد، رها بود...

این همون چیزیه که اصلا ساده نیست.

+ و منی که هرشب به خودم قولهای تازه میدم و هر صبح با نور خورشید وحشت زده به تاریک ترین و دنج ترین گوشه‌ی خودم پناه میبرم... 

+جیمی میگه ترکیب غرور و خجالت توی تو یه چیز عجیبی شده، من زیر لب تکرارش میکنم و به آینه خیره میشم

  • Yas
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶

صد و نود و نمیدونم چند

من وسط یه مکالمه بی هوا بگم کمپوت و آب آناناس واسه جوش خوردن زخم خوبه،

تو باید بی‌هوا زنگ بزنی که ده دیقه بیا بیرون، و بعد سنیچ و کمپوت بدی دست من؟

نکن

نکن

نکن

نکن

...


  • Yas
  • جمعه ۱۶ تیر ۹۶

کمی شبانه نویسی با چاشنی وراجی

میلی به خوردن شام نداشتم، به اصرار بابا که حالا امتحانش کن تکه‌ای مرغ برداشتم و دربرابر غرغرهای مامان که راه نرو با غذا تو خونه مقاومت کردم. جلوی پنجره که ایستادم لولا رو دیدم.لولا اسم یه گربه‌ی معمولی سفید، با دم خاکستریه.زمستون که میومد پشت پنجره و منتظر میموند براش شیر بذارم،دلم خواست اسمش لولا باشه.بهار که بچه‌هاش رو توی حیاطمون به دنیا اورد خدا رو شکر کردم که تیرِ اسم دخترونه‌م به هدف خورد. 
تکه‌ی کوچیک مرغم رو به لولا بخشیدم.
حالا چند ساعت گذشته و خونه تاریکه.من دوباره روبه‌روی پنجره ایستادم.فکر کنم از این خونه بعدها دلم برای این پنجره خیلی تنگ بشه.
از صدای شکستن سکوت خوشم میاد، تق تق فندک، باز کردن در رانی، و اگر خوش شانس باشم نسیم بیحالی که صدای برگ‌های درخت مو رو درمیاره.چشمم که به تاریکی عادت کرد تونستم سفیدی لولا رو توی باغچه تشخیص بدم.بهش لبخند زدم، حتی اگه معنیش رو هم بفهمه،تاریکی مانع ارتباط شد.
میدونی یه وقتایی، خود داریوش و ابی میشینن تو بالکن خونشون،سیگاری دود میکنن و قمیشی گوش میدن، بعد باش زمزمه میکنن:
 خورشیدو از ما گرفتن
شکر شب ستاره پیداست
از نگاه ما جرقه 
صدتا فانوسِ یه رویاست...
امشب نشستم و امکان مینا رو دیدم.میدونی یه اسمایی میان و یه کار خفن میکنن، بعد تا همیشه اسمشون با اون کار گره میخوره.مثل مارمولک کمال تبریزی! کارای بعدیش هرچقدرم استاندارد خوبی داشته باشه، باز اون نمیشه، حالا چه طعم شیرین خیال و شهاب حسینی باشه، چه امکان مینا ...
 خوب بود، غافلگیر میکرد و اینا... 
رقص در غبار هم یه فیلم قدیمی بود از اصغر فرهادی. مال خیلی سال پیش ولی خب من ندیده بودمش و دوست داشتم ارشیو ذهنیم از یه سری افراد کامل باشه. 
اینم خوب بود، بزرگوار از همون ابتدا به مشخص بودن پایان ماجرا اعتقادی نداشت:))
چند وقتی هست اینجا نه از فیلمی گفتم نه کتاب.دارم مردی به نام اوه رو میخونم، قلم روونی داره و تا اینجا که دوستش داشتم.همزمان ربکا هم هست.وقتی شروع کردم به خوندنش حس کردم چقدر دلم برای خوندن کتابای کلاسیک تنگ شده بود. اون توصیفهای پر از جزئیات از مناظر، از شخصیت‌ها و حس هایی که راوی تجربه میکنه.
راستی عن روز جهانی بوسه هم دراوردیم، مورد بعدی چیه؟:))


  • Yas
  • جمعه ۱۶ تیر ۹۶

ایموجی دختر دست کوبیده به سر!

من از اونام که موقع حرف زدن با تلفن باید یه چیزی روی کاغذ بکشم، خط خطی کنم، گل و بته بکشم!

از اینا که باشی، موقع حرف زدن با تلفن باید طراحی ها رو از زیر دستت برداری! ابله، همه‌ش به باد فناک رفت...

  • Yas
  • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶

جنون ادواری یا چطور دیگر خودت را هم غافلگیر میکنی

ساکت نشستم و به حرفاش گوش میدم.نگرانی‌های یه دختر دلباخته شامل موارد زیادی میشه.نفسش رو با صدا بیرون میده و میگه امیدوارم زیاد به این قضیه که ازش بزرگترم گیر ندن.

-بابا چه بزرگتری،دیگه چند ماه پس و پیش که مهم نیست

+برای مامان من مهمه.

سر تکون میدم و میخوام که نگران نباشه، میگم اونقدر پوئن‌های مثبت داره که این اصلا به چشمشون نیاد.

دوباره آه میکشه و میگه: تازه یاسی، عقد کنیم مامانم نمیذاره شب خونشون بمونم.

نگاهش میکنم، میگم خاک تو سرت، هنوز نه به داره نه به بار داری به اراجیف فکر میکنی؟ همزمان خندمون میگیره.

بهش میگم از فلان راه بره من یه کاری دارم، آدرس میدم تا برسیم و جلوی در آموزشگاه نگه میداره.

با تعجب سرش بین من و تابلو حرکت میکنه، با بهت میگه: فکر میکردم بیخیالش شدی!

-چرا بیخیالش بشم؟

+یعنی هنوز تموم اون تصمیما سرجاشه؟

-سر جاشه!

+پس میم چی؟ من فکر میکردم همه چیز عوض میشه.

-اشتباه کردی، حالا اون یه حرفی زد، من کل زندگیمو بفرستم رو هوا؟ دختر دبیرستانی عاشق پیشم یا گوشام درازه؟

+چقدر عوض شدی...

با لودگی بهش میگم برو خدا رو شکر کن عوضی نشدم، میخندم... نمیخنده

هنوز میخواد منصرف شم، من نمیتونم.به خاطر هیچکس نمیتونم.اگه یه روزی موندن بشه انتخاب،باز هم به خاطر خودم خواهد بود! 

بهش میگم منتظر بمون ثبت نام کنم بیام.

+کلی پول کلاس بده، آخرش اگه به این رسیدی دوستش داری چی؟ یا میری و دهنت صاف میشه، یا یه مدرک میمونه رو دستت... 

در ماشین رو به هم میکوبم.

  • Yas
  • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد

و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !