زندگی همین است دیگر: قشنگ ، سخت، و چند واژه‌ی ترس‌خورده‌ی بی‌رویا ... مثل ترانه، مثل تابستان

  • ۱۸:۲۲
کلا من حسم به خودِ یه سال پیشم هیچوقت خوب نیست،حتی میدونم سال دیگه از اینی که فکر میکنم خوبه دل خوشی نخواهم داشت.
این در مورد پستا هم صدق میکنه، یه چیزایی میگی، فکر میکنی، میخوای، که سال دیگه دوست داری به گورستان ذهن بسپاریش، اما باگ این قضیه اونجاس که بقیه یادشون نمیره=)) ...
حالا من هی بگم ، تابستون؟ سو وات؟ دست بردار از این در وطن خویش غریب، هی یکی میاد میگه تابستون نزدیکه، فلان پست یادته؟،  هشتگ تابستون، استخر، لتس هو سام فان ، و غیره =)) 
ما هم که دل نازک ، میگیم این میخواد بره صاف شه یه مدت، بذار با خاطره خوش بره ، ما هم طبق سنت مناسک استقبال از تابستون رو به جا بیاریم ، افسرده‌ایم درست،اما ناامید که نیستیم،شاید با خورشید یخ کوفتی این روزا هم آب شد، شاید گیلاسا دوباره قشنگ و قرمز و براق باشن و خنده‌ی بچه‌های محل که کم کم میریزن تو کوچه و توپشون رو میکوبن به در پارکینگ و کل خونه میلرزه و بابام میگه لا اله الا الله هم قشنگ بشه به گوشمون،شاید خوب شد،ما سرو سنگین شدیم با زندگی درست، ولی قهر که نیستیم.شاید این تابستون...
خلاصه که آره . بریم واسه هشتگ تابستون؟ 

عکس هم انتخابی همون آدم نااهله، همون نارفیق، همون که دو ماه تابستونی خوبی براش آرزومندم به طور ویژه=))
پ ن: مرسی که بهونه ای شد بیام بنویسم :)

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

  • ۱۸:۲۶

امروز هرکاری کردم تا فکر نکنم،

و هنوز نصف بیشتر زمان‌ بیداری باقی مونده.

و مادرم تمرین لته آرت میکنه،و حس میکنم شب اور دوز میکنم از زیادیِ کافئین قهوه‌های امتحانیش، و فکر، و فکر ، فکر، و پس زدن‌های فکر و ... 

و کتابی که از کتابخونه برداشتم تا بخونم، درمورد گلوله‌هایی بود که سوراخ ریزی در بدن ایجاد میکنند و اون تو باز میشن و اعضای بدن آدم رو شرحه شرحه میکنن، و فرار کردم به دست شویی برای بالا آوردن ترس و وحشتم، و برگشتم و کتاب‌ رو بین قفسه‌ها قایم کردم،

ساعتها روی پا ایستادم و نقاشی کردم، تا اونجا که خیسی تابلو اجازه حرکت بیشتری رو نداد و تمام قلمو‌های تمیزم کثیف شد.

فکر میکنم مدتی هم به شستن قلمو‌ها مشغول باشم، بدون فکر اما؟ 


خیلی هم خوابیدم، و کوپن فرارم تمام شده

راستی این اواخر وقتی از خواب بیدارم میشم بدنم درد میکنه، گردنم، بازوهام، شونه‌هام،عضلات فکم...

این اواخر توی خواب فشرده میشم انگار، زور میزنم، 

این اواخر...


پ ن: امروز، توی دنیای موازی ، ما ... 

،

فکر نکن، فکر نکن، فکر نکن...

۲۸#اردیبهشت

۳۶۷م

  • ۲۲:۲۹

یک)وقتی از آب وحشت داری، باید بپری تو استخر...


دو)وقتی از خفت گیری خاطرات در مکانی خاص وحشت داری،باید بری همونجا. مثلا بری فلان کافه پشت میز کناری بشینی، هی نگاش کنی، همون سفارشا رو دوباره بدی، همون حرفا رو دوره کنی، ...



پینوشت یک) شاید غرق بشی...


پینوشت دو) حتما غرق میشی...


نتیجه:شرو ور گفتم، نکنین، غرق میشین...


امضا-یک غرق شده-


سه)چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد؟


چهار)
?I'm looking through you, where did you go
?I thought I knew you, what did I know
You don't look different, but you have changed
I'm looking through you, you're not the same

-THE BEATLES-

پنج) از صبح چک میکردم پنل رو میدیدم هیییییییچ کامنتی رو پست اخر نیست، میگفتم چه جماعت کتاب نخون بی ذوقی شدیناااا، بعد الان دیدم کامنتا رو بستم، لایک رو باز گذاشتم. در حالت عادی حواس درست حسابی نداشتیم ،که همون یه ذره‌شم پَر...


شیش) حس میکنم تو دانشگاه وسط یه ماجرای تخیلی هستم که روحمم ازش خبر نداره.پسره با گوشه چشم هی ریز میاد و چشم تو چشم میشیم همش، اِکسِش میاد کنارم میشینه درمورد رنگ پیشنهادی برای پرده های دانشگاه ازم نظر میپرسه، و اصرار داره بحث مسخره رو ادامه بده که ، حالا چه رنگی باشه؟ سبز؟ هوووم؟ چه سبزی؟ اون سبزا که تو مهدکودکا استفاده میکنن، بهشون میگن چمنی؟ اع؟ فسفری؟ اره! باید بریم بگیم فسفری کنن.کجا باید بریم بگیم؟ یعنی گوش میدن؟
یعنی دلم میخواد بگم من اینقدر تو زندگی خودم موضاعات سایشی دارم که به هیچ جام نیست شما دوتا چه مرگتونه. خب؟ 
ولی لبخند میزنم میگم اره سبز فسفری، هوم، شاید هم گوش دادن، تابستون عوض کردن، اره به آقای جعفری بگو، هوم، هوم، ...

اَه 


هفت) امروز رفتم یه دفترچه خریدم... با وسواس قفسه‌ها رو میگشتم تا یکی رو انتخاب کنم انگار که انتخاب حیاتی‌‌ای هست.آقای فروشنده میگفت کمکی ازم برمیاد؟ من میگفتم نه، فقط همشون خیلی قشنگن... هنوز نمیدونستم میخوام توش دقیقا چی بنویسم.ولی ترسیدم اون رنگی رنگیِ حجیم رو بردارم.ترسیدم این زمان خیلی کِش بیاد. یه دفترچه‌ی نازک انتخاب کردم، که روش از یه چیز جادویی گفته...هوم... جادو، چیزی که این روزا خیلی کم دارم.
پشت میز کافه نشستم و تاریخ زدم ۲۴اردیبهشت...


 هشت) و جاودانگی رازش را با شماها درمیان گذاشت!


آلیس در سرزمین عجایب

  • ۲۲:۰۸

آلیس-لطف میکنی به من بگویی کدام طرفی بروم؟

گربه+کاملا بستگی دارد به اینکه کجا بخواهی بروی.

-کجایش خیلی مهم نیست...

+پس کدام طرفش هم مهم نیست!

آلیس توضیح داد:فقط به یک جایی برسم.

گربه گفت:از هر طرف بروی حتما به یک جایی میرسی.

آلیس که مجبور بود منطق قضیه را بپذیرد سوال دیگر مطرح کرد.«این طرف‌ها چه جور کسانی زندگی میکنند؟»

+این طرف-گربه با پنجه‌ی راست جهت را نشان داد-یک کلاه فروش زندگی میکند و آن طرف-با پنجه‌ی چپ جهت مقابل را نشان داد-خرگوش فروردینی.فرق نمیکند سراغ کدام یکی بروی چون هر دو دیوانه‌اند.

آلیس گفت: دوست ندارم بروم سراغ دیوانه‌ها.

گربه گفت:چاره‌ای نداری.اینجا همه دیوانه‌ایم.من دیوانه‌ام، تو دیوانه‌ای.

+آلیس در سرزمین عجایب-لوییس کارول-ترجمه‌ی زویا پیرزاد


چارلز لوتویج داجسن  که در دنیای ادبیات به اسم لوییس کارول میشناسنش استاد ریاضیات دانشگاه آکسفورد بود که به پیشنهاد آلیس دوست کوچکش تصمیم گرفت قصه‌ی فی‌البداهه‌ای که براش تعریف کرده بود رو بنویسه.

قصه‌ای که برای آلیس نوشته شده بود نهایتا چاپ شد و بین بچه‌ها و بزرگترها طرفدارای زیادی پیدا کرد. یکی از معروف‌ترین شیفتگان این کتاب ملکه ویکتوریا بود که گفته میشه بعد از خوندن کتاب آلیس در سرزمین عجایب میخواد تا بقیه‌ی اثار نویسنده رو براش تهیه کنن ، منتها کتاب‌های قبلی نویسنده همه از جبر و حساب استدلالی و ... بود.

ویرجینیا وولف در مورد این کتاب گفته بود: لوییس کارول کاری کرد که هیچکس موفق به انجامش نشده بود.به دنیای کودکی برگشت و از نو خلقش کرد.آلیس در سرزمین عجایب کتابی برای کودکان نیست.کتابی است که همه‌ ما در آن به دنیای کودکی بازمیگردیم.»


+خوندنش تجربه‌ی لذت بخشی بود...

نجات دهنده در گور خفته است

  • ۲۱:۱۹

شیدا توی وبلاگش برای این روزها و حجم عظیم ناتوانی‌ها، و برای اینکه از این همه نتوانستن قلب درد نگیریم نوشته بود.

 آخرین جمله ی پستش رو میخونم.

 "نگذارید دستهایتان و ناتوانیهایتان سیمانی بشوند،بیاویزید به شادی‌های کوچک"

 و زمزمه میکنم: و نانوانی این دست‌های سیمانی، و ناتوانی این دست‌های سیمانی...

به دست‌هام نگاه میکنم،من با این انگشتهام ساز زدم،نقاشی کشیدم،موهای بچه‌ای رو روی سرش مرتب کردم، برای آدمهایی با عشق غذا پختم،از چیزهایی که دوست داشتم عکس گرفتم،موهام رو بافتم،... و حالا دلم براشون سوخت، برای ناتوانی سیمانیشون.

حالا که هرچیزی دور ، سخت، و طاقت فرساس، بلندشم و بیاویزم به شادی‌های کوچک.

مثلا همین دستها رو روی کیبورد حرکت بدم، coco دانلود کنم، و برم یه شام کوچیک دیرموقع درست کنم... گور بابای رژیم،فعلا که خودم به کاف رفتم...

بیاویزید به شادی‌های کوچک

به شادی‌های کوچک

شادی‌های کوچک...



با ربط نوشت:

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

"فروغ"

بازم خدا رو شکر که الحمدلله...

  • ۱۰:۵۲
اینکه با خودت بگی تموم زورمو زدم و نشد، خیلی حس بهتریه تا وقتی که به شانس کوچیکی فکر کنی که ازش استفاده نکردی!

زندگی همین یه باره

  • ۱۹:۴۶

آدما برای به عزای خودشون نشستن شیوه‌های مختلفی دارن، و من از تماشای نابودی خودم لذت میبرم.وقتی صبح از خواب بیدارم میشم و میبینم نفس کشیدن از سیگار پشت سیگارهای شب قبل سخت شده.وقتی مسواک میزنی در حالی که به بازتاب خودت توی آینه نگاه میکنی و ورم زیر چشماتو میبینی، انگار کتک‌های که روحت خورده توی صورت نمود پیدا کرده، میگی آخیش، داغونی، خوبه که داغونی، خوبه که اون جایی که توی قلبت میسوزه راه به صورتت باز کرده، به چشمات، به صدای گرفتت، به دستای لرزونت...

حالا از حال جهنمی یه هفته میگذره،بارون میاد،تنهایی... یه قهوه درست میکنی میری جلوی پنجره.توی پلی لیست گوشیت میگردی و با خودت فکر میکنی یعنی از پسش برمیای؟ شاید مسخره باشه ولی اینو از کسی بشنوین که توی تنهایی با آهنگای قِری دهه شصت لیلا گریه کرده.بعد بر اساس قرعه صدای قمیشی میپیچه توی اتاق. قهوه رو مزه مزه میکنی،و منتظر میمونی ببینی اوضاع چقدر بهتر شده، بعد میبینی نه اشکی هست و نه ضعفی توی پاهات حس میکنی، هنوز ایستادی همونجا، و زنده ای...

من خیلی سگ جونم، و از مادر آف نیچر تشکر میکنم بابت  مرحمت این پوست کلفت که در جهت بقا به دادم رسیده.میدونی یه جاهایی دست و پا زدن زودتر غرقت میکنه،اونقدر از نا میافتی که تا رسیدن کمک جون سالم به در نبری، یه وقتایی باید بجنگی،یه وقتایی باید بگی بسه،شکست خوردی قبولش کن، یه وقتایی باید بمونی، یه وقتا رفتن بهترین کاره، یه وقتایی باید عاقلانه رفتار کنی و یه وقتایی به خودت اجازه‌ی جهل احمقانه رو بدی، یه وقتایی شماتت کنی و بزنی توی گوش خودت،یه وقت باید بگی طوری نیست،خوب کردی... میدونی فقط قسمت سختش اینه که خودت باید بفهمی این وقتِ حالِ حاضر،توی کدوم دسته طبقه بندی میشه.و من باید رها میکردم و کردم.انکار دردش هیچی از فاجعه کم نمیکنه. درد داشت، ولی مگه کسی گفته بود زندگی قراره آسون باشه؟

مثل این سخنرانی‌ها در انتها یه تشکر جانانه کنم از همه‌ی دوستام،اونایی که به سکوتم احترام گذاشتن، اونایی که حالمو پرسیدن،اونایی که صبح و شب نداشت و بودن و چسناله‌هامو شنیدن،اونایی که دور میز کافه وسط خنده‌هاشون مثل دیوونه‌ها زدم زیر گریه و به روم نیاوردن،اونایی که حال نزارم معذبشون نکرد،اونایی که شنیدن، حرف زدن، تحمل کردن، امید دادن،نصف شب زیر بارون کنارم ایستادن تا از تب درونم کم بشه،بهشون پریدم، جواب ندادم،دوباره برگشتم، باز رفتم، خلاصه که هر وحشی‌بازی‌ای ازم دیدن و صبوری کردن:)) بدون شما همه چی سخت تر میبود...

مرسی آقا، تقریبا همشون اینجا رو میخونن، بگم تو شادیاتون جبران کنم:))


برای زنده موندن برنامه میچینه

  • ۲۱:۳۰

شب تا دیروقت میشه نشست پای الکلاسیکو.صبحش تا بیدار شم باید بپوشم برم سر قرار با مریم، بعدش میرم کلاس دانشگاه،بعدش تا بیام خونه میشه شیش، تا هشت غذا میخورم میرم حمام، هشت پرسپولیس بازی داره، بعدش نود داره همزمان باش میتونم خودمو گل بزنم میخوابم. سه شنبه شیرین میاد و تا آخر هفته سرم گرم میشه.

خب این تا شنبه، از پسش برمیای. باقیشم خدا بزرگه.

الوعده وفا،ناشناس جان

  • ۲۳:۲۶

نمیشد گفت بارون غافلگیرمون کرد.با اون ابرای سیاه و قلمبه باید حدس میزدم بارش احتمالی رو اما بدون چتر رفتم و یکهو خیابون همیشگی به ناکجا آبادی تبدیل شد که داشت آب میبردش.خیس خیس به اتاق ای تی ام(شایدم راهرو،به قول چندلر) بانکی پناه بردیم و غیر از ما دو سه تا خانم و چندتا بچه‌ی قد و نیم قد هم حضور داشتن.بچه‌هایی که فالهاشون رو از قطره‌های بارون زیر کت‌ قایم کرده بودند و بعضی‌ها با اسپری شوینده و کهنه توی دستشون گوشه‌ای ایستاده بودند و از شدت بارون هیجان زده شده بودن.

پسر کوچولویی که با مامانش اونجا بود کم کم با بچه‌ها دوست شد. روی زمین نشسته بودن و با مچ‌ انداختن زور ازمایی میکردن.مادرش هم کنارشون داور بازی بود، بهشون میگفت حالت دستشون چطور باشه بهتره و تشویقشون میکرد.

این یکی از زیباترین اتفاقایی بود که این اواخر توی شهر دیدم.تموم اون شعارهای دهن پر کن آدم بزرگها، تمام دم زدن ها از برابری و برادری و دوستی ... توی بازی چندتا بچه، که انگار شکاف طبقاتی رو دور زده بودن،برچسبها هنوز راهی به دنیاشون پیدا نکرده و  یکی بودن.

و صد البته دیدن شخصیت و تربیت یه والد موفق، با مغزی پر و آگاه :) 

دنیا چقدر به این آدما نیاز داره... 

پ ن۱: از خودمون شروع کنیم.


پ ن۲ : اوه مای گاد.اینجا کِیلی تغییر کرده! صدتایی شدیم، وبلاگ برتر هم که شدیم.البته هیچ جای خوشحالی نداشت وقتی نگاهی به لیست انداختم و چندین تا وبلاگ منفور از نظر خودمو اونجا یافتم ، خلاصه که همین دنج سکوت و چهارتا رفیق ما را بس^ـ^ 



  • ۹۹

مزایای منزوی بودن

  • ۰۰:۵۲

داستان زندگی نوجوان درونگرا و منزوی‌ای بنام چارلیه که با شروع سال اول دبیرستان و مواجه شدن با دنیای جدید تصمیم میگیره از طریق نامه نگاری روزهای پیش رو و اتفاقای زندگی خودش رو برای شخصی به طور ناشناس تعریف کنه و ما به این طریق در جریان جزئیات زندگی چارلی، ارتباطش با دنیای اطراف، روابط دوستانه و خانوادگیش و ماجراجویی‌های نوجوانانه و زخم‌های گذشته‌ش قرار میگیریم.

کتاب خیلی خوبیه و کلا این سبک از رمانها رو میپسندم و از خوندنشون لذت میبرم.من با کتاب زبان اصلیش مقایسه نکردم و نمیدونم که چه مقدار از متن اصلیش سانسور شده اما فصل اخر کتاب کاملا واضح از زیر تیغ سانسور گذشته و شاید یکم ماجرا رو مبهم میکنه اما با کمک ذهنیت خودتون از مسائل میتونین از پس کشف ماجرا بربیاین:))

فیلمی که سال ۲۰۱۲بر اساس این رمان ساخته شد، یه فیلم درام-عاشقانه است با بازی لوگان لرمال و اما واتسون که با وجود فضای تینیجریه فیلم میتونه مخاطب رو با هر رده‌ی سنی با روند فیلم و دنیای شخصیهای اون همراه کنه.بازی ها، شخصیت پردازی و فضا سازیا و به طور کلی اثر راضی کننده‌ای که میشه براش وقت گذاشت و لذت برد.

the perks of being a wallflower

2012

comedy/drama

IMDb:8-10

۱ ۲ ۳ . . . ۳۱ ۳۲ ۳۳
Designed By Erfan Powered by Bayan