مزایای منزوی بودن

  • ۰۰:۵۲

داستان زندگی نوجوان درونگرا و منزوی‌ای بنام چارلیه که با شروع سال اول دبیرستان و مواجه شدن با دنیای جدید تصمیم میگیره از طریق نامه نگاری روزهای پیش رو و اتفاقای زندگی خودش رو برای شخصی به طور ناشناس تعریف کنه و ما به این طریق در جریان جزئیات زندگی چارلی، ارتباطش با دنیای اطراف، روابط دوستانه و خانوادگیش و ماجراجویی‌های نوجوانانه و زخم‌های گذشته‌ش قرار میگیریم.

کتاب خیلی خوبیه و کلا این سبک از رمانها رو میپسندم و از خوندنشون لذت میبرم.من با کتاب زبان اصلیش مقایسه نکردم و نمیدونم که چه مقدار از متن اصلیش سانسور شده اما فصل اخر کتاب کاملا واضح از زیر تیغ سانسور گذشته و شاید یکم ماجرا رو مبهم میکنه اما با کمک ذهنیت خودتون از مسائل میتونین از پس کشف ماجرا بربیاین:))

فیلمی که سال ۲۰۱۲بر اساس این رمان ساخته شد، یه فیلم درام-عاشقانه است با بازی لوگان لرمال و اما واتسون که با وجود فضای تینیجریه فیلم میتونه مخاطب رو با هر رده‌ی سنی با روند فیلم و دنیای شخصیهای اون همراه کنه.بازی ها، شخصیت پردازی و فضا سازیا و به طور کلی اثر راضی کننده‌ای که میشه براش وقت گذاشت و لذت برد.

the perks of being a wallflower

2012

comedy/drama

IMDb:8-10

سفرنامه-خداوند الموت

  • ۱۹:۱۶

تصمیم گرفته بودیم تعطیلات امسال بریم یکی از مناطق قزوین رو ببینیم ، و من با خودم میگفتم  نهایتا با یکی دو روز گشتن تموم میشه و تصمیم داشتم کتابام رو ببرم تا اونجا به درسای عقب افتادم برسم.

ولی خب کلا پیش بینیم درست نبود و با وجود اینکه تقریبا یه هفته اونجا بودیم،حالا که برگشتیم حس میکنم بازم کم دیدم و کلی طبیعت بکر و زیبا داشت که از چشممون دور موند.با این حال حتما تابستون دوباره میرم تا حضور میوه‌های روی درخت همه چیز رو بهتر کنه :)).اونجا پر بود از درختای تمشک وحشی،زغال اخته،گیلاس، فندق و ... و... و... . میگفتن تقریبا هم جور میوه‌ای اونجا به عمل میاد و مثل شمال شالیزار هم داشتن، تنها تفاوتی که با اونجا داشت نبود دریا بود که همین موضوع اب و هوا رو دلچسب‌تر کرده بود (شرجی نبود).

جدا از بحث طبیعت و گشت و گذارهاش چیزی که میخواستم ازش بنویسم جنبه‌ی تاریخی اون منطقه بود. برای خودم جالب بود که اونجا با توریستهایی بودیم که میگفتن روز دوم حضورشون توی ایرانه و اومدن تا از قلعه‌های تاریخی‌ش بازدید کنن، و من به شخصه قبل از اون هیچ اطلاعاتی درموردش نداشتم برای همین اون چند روز در کنار دید و بازدید شروع کردم به پرس و جو از بقیه ، سرچ کردن توی نت و نهایتا خوندن کتاب خداوند الموت. من نتونستم این کتاب رو کامل بخونم اما به قدری روایت جذابی داشت و هیجان انگیز بود که حتما کتاب رو کامل میخونم ولی الان هم همون خلاصه‌ای که تا اینجا بدست اوردم رو مینویسم ،شاید برای کس دیگه‌ای هم جذاب بود.

اَلَموت یه دره‌ی وسیع وسط رشته کوه البرز هست که ساکنانش از نسل دیلمیان طبرستان هستن.و اسمش هم از دو کلمه‌ی اله و آموت میاد که به معنای آشیانه‌ی عقاب بوده و با گذشت زمان شده الموت.

دو قلعه در این منطقه وجود داشته که الان بقایای اون هنوز هم هست و از قلعه ی بزرگتر جزئیات بیشتری مونده مثل اصطبل‌ها، و آبشخورهای قلعه. با وجو اینکه این بناها به دست دولت اسماعیلیه ساخته نشده بود، اما اسمش گره خورده به اسم حسن صباح و این فرقه.

من با خوندن کتاب واقعا تحت تاثیر رسیدم از هوش و ذکاوت و نواوری این آدم.

میگن که حسن صباح و خواجه نظام الملک و خیام سه تا دوست بودن که در کتاب‌های تاریخی ازشون به عنوان سه یار دبستانی نام برده شده که با هم قرار گذاشته بودند هرکدومشون زودتر به مقامی رسید دست دوتای دیگه رو هم بند کنه:)) و بین این سه نفر، خواجه نظام الملک وزیر شد و به عهد خودش هم با این دو وفا کرد.اینجوری حسن صباح به مقامی در حکومت سلجوقی رسید و با روحیه شوخی که داشت کم کم تونست دوستا و اشناهای زیادی برای خودش دست و پا کنه. با گذر زمان حسن صباح مورد حسادت خود خواجه نظام الملک قرار گرفت و با دسیسه باعث شد شاه بر حسن صباح غضب کنه و اون به مرگ محکوم بشه اما با کمک همون رفقایی که تونسته بود برای خودش پیدا کنه موفق شد از مرگ نجات پیدا کنه و به مصر فرار کنه.

حسن صباح اونجا با مذهب امامیه اشنا شد(بهشون شیعه‌ی هفت امامه میگن) و در عوض تامین مالی توسط پادشاه مصر مامور شد تا به ایران برگرده و این مذهب رو تبلیغ کنه. جالبه که با خوندن کتابش متوجه میشیم خودش به هیچکدوم از این قضایای مذهبی اعتقاد نداشت اما فهمیده بود وسیله ی خوبی برای رسیدن به اهدافشه.

با برگشتش به ایران به عنوان داعی اسماعیلی ، نهایتا قلعه الموت رو به عنوان پایگاه عملیاتی برای شورش علیه سلجوقیان انتخاب کرد و فرقه‌ی اسماعیلیه ایران رو تاسیس کرد که البته هیچوقت به رسمیت شناخته نشد.


یه چیز دیگه که خوندنش خیلی جذاب بود روش‌هایی بود که با اون مریدای خودشون رو به مرحله‌ای از شستشوی مغزی میرسوندن که به فدائیانی تبدیل میشدن که حاضر بودن با فرمان حسن صباح حتی خودشون رو از قلعه پایین بیاندازن و بهشون ماموریت‌ ترور سران حکومتی داده میشد که یکی از همین ترور‌های موفق ترور خواجه نظام الملک بود که حسن صباح خیانتش به خودش رو بی جواب نگذاشت و نهایتا انتقام گرفت.

حسن صباح در یه سفری که به هندوستان داشت و توی یکی از بزمهای شاهزاده ی هندوستان با گیاه شاهدانه(حشیش) اشنا شد و بعد از اینکه تاثیرش روی خودش رو دید به این فکر افتاد تا از این ماده استفاده کنه.

مریدایی که توی قلعه‌ها تمرین میدیدن و همزمان اموزشهای عقیدتی هم بهشون داده میشد ، تنها شبی موفق به دیدار حسن صباح میشدن که برای ماموریت انتخاب شده بودند. بدین ترتیب پیش حسن صباح برده میشدن و اون که میگفت کلید بهشت در دست منه، با مواد توهم زا اونا رو بیهوش میکرد ، و در این بین با سنگ‌های بزرگی که از بالای قلعه با طناب (شبیه اسانسورهای امروزی) به داخل قایقی توی رودخونه منتقلشون میکرد و از اون راه به باغ های مخفی برده میشدن که با کنیزهای و حیوونات اموزش دیده و تزئینای دیگه منتظرش بودن و به این ترتیب مریدها تصور میکردن که شاهد جلوه‌ای از بهشت هستن و دوباره بیهوش پیش حسن صباح برگردونده میشدن و اونم میگفت بهشت رو دیدین؟ حالا در راه بهشت موعود هرکاری میخوام انجام بدین:)) ( چقدر اشناس قضیه=)) )


واقعا من از این حجم خلاقیت و ذکاوت متعجب میشدم. خیلی ادم عجیبی بود.و نهایتا هم به مرگ عادی مرد و طبق نوشته‌ها هیچ کس جنازه‌ش رو ندید.

قلعه الموت هم توسط جانشینانش اداره شد تا زمان حمله‌ی مغول به ایران. جالبه که این قلعه اینقدر مستحکم و غیر قابل نفوذ بود که مغول‌ها نتونستن واردش بشن، و بعد از یه محاصره‌ی خیلی طولانی و شیوع وبا بین ساکنین قلعه تسلیم شدن و شد آنچه شد...


اینم توی نت پیدا کردم،تصویر شبیه سازی شده از قلعه قبل از تخریب (کلیک)

تلگرام

  • ۱۱:۴۸
در این برهه‌ی تاریخی(  :))  ) تصمیم گرفتم به جرگه‌ی بلاگرای کانال نویس بپیوندم، که البته قرار نیست چیز مهمی هم توش باشه مخصوصا که فضای کانالها گاها با وبلاگ متفاوت میشه، فقط برای اون دسته از دوستایی که منو میشناسن و دوست دارن که باشن...
البته قرار نیست اینجا رو رها کنم و فعلا با معرفی فیلم و کتاب و پستای مناسبتی ( بازم خنده‌ی حضار:)) )  پیش میبرمش ،
تا سحر چه زاید باز.


  • ۴۶

در روزهای آخر اسفند

  • ۲۱:۱۵

امروز با خودم گفتم اگه این بار از حالی که داشتی نتونی بنویسی یعنی فاتحه‌ی وبلاگ نویسی خونده شده و دیگه از هیچی نمیتونی بنویسی.حالا اومدم تا سعیمو بکنم و بنویسم، و اینجا برام بمونه.

این چند روز نزدیک ۶ تا کیسه زباله از اتاقم خارج کردم که در اصل زباله نبودن،هیچی نبودن،جز عامل اشغال فضا.الان کمدها و کشوها رو باز میکنم و از اونهمه جای خالی حس خوبی بهم دست میده،انگار حجم تموم اون چیزا بیشتر روی دوشم بوده تا  اون ته توهای اتاق.
حسی که دارم نه غمه نه شادی،انگار توی رگام خلاء تزریق شده،انگار تحت تاثیر مواد باشی و همه‌ی دنیا کمرنگ بشه.همه‌ی دنیا کمرنگ شه و دربرابرش هرچی که داری رو چند برابر احساس میکنی،مزه‌ی پرتقال توسرخ،صدای موزیک،بوی مواد شوینده‌ای که از ملافه‌های تازه از روی بند رخت جمع شده میاد،رنگ بنفشه‌های کاشته شده تو باغچه... 
امروز یه آلبوم از پالت رو گذاشتم و باهم نشستیم رو روزنامه باطله‌ کف اتاق و تخم مرغ رنگ کردیم،تیک تیک تیک تیک،صدای خوردن قلمو تو لیوان شیشه‌ای آب وقتی سعی داری رنگ رو پاک کنی،یاد نقاشی کردنای بچگیم افتادم.یاد دفتر فیلی‌ها و آبرنگ.کلی خندیدیم،زیاد...خیلی زیاد، و سعی کردیم بگیم تخم مرغ اون یکی خیلی زشت شده،همون کارایی که خواهر برادرا میکنن،صدای موزیک هم بود میشینمت به مبل/مینوشمت چو چای/میشینمت به مبل/مینوشمت چو چای/چای‌ های سبز/سبزهای دور/دورهای سخت،مامان از کار اون تعریف کرد،گفتم این ذوق رو واسه تابلوهای من نشون نداد،خندیدیم.زیاد.


آهنگ والس شماره یک/آلبوم آقای بنفش/پالت بند

 

It's a metaphor

  • ۲۱:۴۵

:All of my life, everyone has always told me

'You're ashoe! You're a shoe, you're a shoe, you're a shoe

?And today I just stopped and I said, 'What if I don't wanna be a shoe

?What if I wanna be a- a purse, y'know

!Or a- or a hat

Die-hard

  • ۱۴:۰۰


از سالی که گذشت راضی نبودم.هرچی بیشتر فکر میکنم به این نتیجه میرسم که دستاورد خاصی نداشت.پر از کلافهای ناتموم و نرسیده به مقصد... . 

سررسید ۹۷ رو باز میکنم و شروع میکنم به نوشتن هدفای سال جدید.ما کرگدنای امیدوار و سخت جونی هستیم.

ما به غذا ،هوا و امید زنده ایم.



بزن بعدی

  • ۰۷:۴۱

به این نتیجه رسیدم که ما در خانواده به هر تفاهم کوچیک و بزرگی دست پیدا کنیم، درمورد اینکه توی ماشین چی گوش بدیم هیچ تفاهمی دست یافتنی نیست!

بابام اساسا اعتقاد داره که من و داداشم چس ناله گوش میدیم از اونطرف قضیه هم در حال گوش دادن کالکشن انتخابی بابا حس میکنم از فرط شاد بودن داره جفنگیات وارد مغزم میشه که کلا عقیده داره کوفت باشه ، ولی شاد باشه ...


من واسه تو دلواپسم تو واسه ی عروسکات / من واسه تو می میرم و تو واسه ی بازیچه‌هات

  • ۱۲:۳۱

بچه که بودم یه آهنگ از معین بود ،نمیدونم اسمش بابا بود، یا کبوتر دوبرجه یا چی، من  هربار با دیدن موزیک ویدئوش یا شنیدنش گریه‌م میگرفت،کم کم کار به جایی رسیده بود که وقتی دلم میخواست(یا لازم بود!) گریه کنم به اون ترانه فکر میکردم و به راحتی اشکم درمیومد.امروز با دیدن تبلیغ کنسرت معین یادش افتادم و رفتم دوباره گوشش دادم،لعنتی هنوز قلبمو فشرده میکنه، قشنگ میتونم خودمو بذارم جای اون دختر بچه، یا حتی باباش،بعد بشینم گریه کنم که کبوتر دو برجم الهی که فدات بشم /نذار که بیچاره ی اون گریه بی صدات بشم 

 
پ ن : هربار هم ما دهنمون باز شد و گفتیم نوستالژی، یکی برگشت گفت نوستالژی؟ شما مگه نوستالژی هم دارین؟ بعد احساس جوجه بودن کردیم.باشه بابا همه نوستالژی‌ها هم واسه دهه شصتیا ببینم این کینه و حرصی که "بعضا" دارن حل میشه یا نه. :)) 
 
 
اصن بریم گوشش بدیم،بند دلمون پاره شه.
 
 
 

کسالت محض

  • ۲۱:۱۸

تازه حرف زدن رو شروع کرده و مثل اولین قدم، یا اولین خنده این رو هم از دست دادم.مامان فیلم حرف زدنش رو نشون میده،یه بار،دوبار، ده بار نگاهش میکنم یهو میزنم زیر گریه.همه غافلگیر میشن و خندشون میگره و من جوری گریه میکنم انگار قرار نیست هیچوقت بند بیاد.گریه قطع نمیشه و کم کم حس میکنم دلیلش فقط دلتنگی نیست.

میگذره و خودمو جمع و جور میکنم،ولی انگار از یه دلگیری گنگ و دلتنگی عمیق راه رهایی نیست.

تلگرام رو چک میکنم،الف پیام داده.میگه فلان فیلم رو دیدی؟میگم نه.میگه پنج‌شنبه بیا با هم ببینیم،جمعه صبح میریم کافه صبحونه میخوریم و بعدش میریم فلان جا،بعدش میایم خونه و شبم فیلم ترسناک! 

خنده‌م میگیره که سرخود واسه دو روز من برنامه چیده،میگم باشه.که سرمایه‌ی زندگی من همین آدمان... 


پ ن : میخوام اسم وبلاگ رو عوض کنم.فریاد که هیچی خیلی وقته وز وز هم ازم درنیومده و بیشتر شده معرفی فیلم و کتاب...

  • ۷۷

تقدیرگرایی عاشقانه

  • ۱۴:۵۴

هرچقدر که مدتهاست با کتاب‌های روانشناسی (با احترام) حالم بد میشه،کتابای فلسفی به شدت برام جذاب شدن.

کتابی که امروز شروع کردم به خوندنش یه کتاب فلسفی در مورد روابط و عشق هست از آلن دوباتن ،به نام "جستارهایی در باب عشق".

فصل اولش رو خوندم و ترجیح دادم این کتاب رو فصل فصل اول هضم کنم،بنویسم و بعد سراغ فصل بعدی برم.

فصل اول کتاب تقدیر گرایی عاشقانه هست.و در مورد میلی درون ما صحبت میکنه که دوست داره به شروع آشنایی و ایجاد روابط عاشقانه‌مون چهره‌ای جادویی ببخشه.انگار که ما زاده شده بودیم تا در مسیر سرنوشت با این آدم آشنا بشیم، تقدیرمون این بوده که با یاری کائنات بهش رسیدیم.

نویسنده با مثال زدن داستان آشنایی خودش با زنی به نام کلوئه توضیح میده که از اونجایی که در حین یک سفر هوایی با هم آشنا شده بودند،چطور دست سرنوشت با جلو عقب کردن برنامه‌ها و قرار دادن صندلی‌هاشون کنار هم باعث ایجاد آشنایشون میشن که به طرز خارق العاده‌ای جزئیات پیش پا افتاده اما در چشم اونها جادویی ( مثل اینکه هر دو نیمه شب به دنیا آمدند، هر دو متولد یک ماه از یک سال زوج هستند و غیره ...) مشترکی دارن.

اینکه چرا ما میل داریم به آشناییمون چهره‌ای فرازمینی،جادویی و مقدس ببخشیم شاید از موضع دفاعی میاد.شاید ذهنمون از ما در مقابل ترس از دست دادن و خراب شدن یه رابطه محافظت میکنه چرا که رابطه‌ای که تقدیر و سرنوشتمون بوده و با این نشونه‌های مقدسی که توش پیدا میکنیم چطور میتونه فناپذیر و از دست دادنی باشه ؟ !

و این تفکر تقدیرگرا اونجا به رابطه ضربه میزنه که بعد از گذشت از تب و تاب شروع آشنایی وارد روزهای بدون جادو و معمولی میشیم که ما رو سرخورده میکنه.از اون گذشته برای ادامه‌ی رابطه بیشتر از هرچیز به تلاش دو جانبه احتیاج داره اما این تفکر ما رو منفعل میکنه و در عوض ما به جای خودمون از رابطه‌ انتظار داریم خود به خود و بدون سختی روند خوب خودش رو طی کنه. و این همون پایان رابطه‌س.

نویسنده در پایان فصل اول اورده:

«اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن،با سرنوشت عاشق شدن به شخص خاص را فرق نگذاشته بودم.خطا در این بود که تصور میکردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است.»


پ ن:ترجمه‌ی این کتاب از گلی امامی هست که متاسفانه  خیلی ضعیفه و ازش ناراضیم.با این حال سرو کله زدن با ترجمه به خاطر خود اصل کتاب ارزشش رو داره.


۱ ۲ ۳ . . . ۳۰ ۳۱ ۳۲
Designed By Erfan Powered by Bayan