چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین / ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند

این کتاب مرا غمگین کرد. انگار خواندن آنهمه ظلم و حماقت و سیاهی یک جا باهم برای روح آدم سنگین است.مدام کتاب را میبندی خیره میشوی به گوشه‌ای و تصور میکنی بهت مردم را از به توپ بستن مجلسشان و لت و پار شدن نماینده‌های زیر مشت و لگد روسها، یا تصور ستارخان فراموش شده در بستر مرگ، یا سکوت باقرخان، یا  فواره زدن طلای سیاه از خاک مسجد سلیمان و فریاد اویل اویل خوشحالی زالوهایی که تا جا داشت مکیدند و مکیدند، و آهی کشیدی و گفتی لعنت به روزی که در این خاک نفت رسیدند، و لعنت به جهل.

جهلی که انگار به زندگی مردم گره خورده بود، که در مواجهه با هر چیزی که کمی رنگ و بوی تمدن داشت اول بار سنگ زدند، زیر لب دعا خواندند و فوت کردند،از جن خواندن دوچرخه‌سوارها بگیر تا آسیب زدن به سیم‌های تلگراف لامپ‌های خیابان ها  که حتما دست شیطان در کار است،گرامافون هم لابد خر دجال است.

+

و زنان قاجار هم که معروفند.هرزگاهی عکسی از یکی از آنها در فضای مجازی با خنده و شوخی دست به دست میشود که هیبت و ظاهرشان را نشانه رفته اما کمتر کسی میگوید از تاج السلطنه دختر جسور ناصرالدین شاه ،از مدافعان حقوق زنان، آزادی و برابری که آرزو داشت ای کاش پدرش مردم ایران را اندا‌زه‌ی گربه‌اش ببری خان دوست میداشت، و دفتر خاطرات مینوشت و از شاهان قاجار و دربار انتقاد میکرد و ویکتور هوگو میخواند! 

یا انیس الدوله سوگولی ناصرالدین شاه که ابروهایش از زیادی وسمه به شاخ و برگ درختان شبیه بود ، با چهره‌ای خونسرد و چشمان غمگینش زنی مقتدر و باهوش بود و آنقدر از خودش جنم نشان داد تا با همان چاقچور و سرخاب سفید‌اب‌هایش به همراه همسرش به عنوان ملکه‌ی ایران به سفر خارجی رفت، در تحریم تمباکو با جسارت قلیان جلوی شوهرش نگذاشت، حتی حاضر نشد زن رسمی شاه شود تا آزادیش را از دست ندهد و حکومت کاشان هم به او داده شد.

بعد می‌آیند دهن باز میکنند که ای وای سبیل‌های انیس الدوله را دیده‌اید؟


+این  یک کتاب چهارصد و خورده ای صفحه‌ایست و حرفها برای گفتن زیاد دارد. اما نمیتوان در کشوری که هر اثری از دم تیغ سانسور میگذرد انتظار روایت‌های بیطرفانه‌ای داشت ، مخصوصا هرچقدر به قول نویسنده به انقلاب پدرانشان نزدیک میشدیم این قضیه بیشتر توی چشم میزد و روی اعصاب میرفت! حیف که خانم نویسنده فراموش کرده بود ادمها سیاه و سفید نیستند و کسانی که ازشان به عنوان خونخوار نام میبرد، حداقل خزینه‌های چرک و کثافت را که در آن مردم با هر مرض و کثافتی کنار هم خودشان را میشستند و ابش خدا میداند کی به کی عوض میشد برچید و این داستان را منصفانه روایت کرد، اما ایشان ترجیح دادند بگویند اتاقک‌هایی که با دوش‌های شخصی برای استحمام در نظر گرفته بودند گاها محیط سردی بود...ای بی رحم که مردم را حتی در گرمابه گلستانشان به حال خودشان رها نمیکردی. باشد، شما درست میگویید ، دو نقطه خنده! 


+عنوان از پروین اعتصامی



  • Yas
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

بی حضور عشق کجا جای ماندن است...؟

اینجا انگار همه چیز یخ زده،زمین‌های بیرون، آدم‌های داخل خانه! شات‌های سرد،قصه‌ی سردتر و آدم‌های بی احساس و فروپاشیده با شکست‌هایشان که هرکدام سعی دارند خوشبختی را در جای دیگری جستجو کنند و کودکی که زیر بار خشکی و خشونت مادر، و بی تفاوتی پدرش خم میشود...

این فیلم قصه‌‌ی غیبت عشق است.آدمهایی که بین نفرت‌هایشان گاهی ادای دوست داشتن درمیاورند،اما نهایتا چیزی که میماند سرما‌ی مشمئز کننده‌ای است که از صفحه‌ی نمایش به قلب بیننده هم چنگ میزند و میترساندش از زندگی در جهانی که انگار ادمهای آن دیگر چیزی برای دوست داشتن ندارند.

فیلم برداری به نظرم معرکه بود،و تحرک کم دوربین به کارگردان در انتقال مفهوم کمک کرد ، و  بازی خیلی خوب و باورپذیر بازیگران فیلم هم از عواملی بودند که این اثر از سینمای روسیه را به فیلمی تحسین شده تبدیل کردند.

این قصه‌ای نیست که تماشایش حالمان را خوب کند، اما شما رو به فکر فرو میبرد و این خیلی ارزشمند است... 

loveless

2017

drama

IMDb:7.7-10

  • Yas
  • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

Three colors

 سه گانه ی معروف کریستوف کیشلوفسکی کارگردان لهستانی،  به نام آبی، سفید و قرمز آثاری است که او به مناسبت بزرگداشت انقلاب فرانسه ساخته است و هر یک از آنها نشان از رنگهای پرچم کشور فرانسه را دارند .

سه رنگ که سمبل  شعار معروف آزادی، برابری و برادری هستند.

موسیقی متن هرسه فیلم ساختهٔ آهنگساز سرشناس لهستانی، زبیگنف پرایزنر است.


blue-1993
 شخصیت اصلی فیلم زنی است که بر اثر سانحه رانندگی همسر و فرزندش را از دست می دهد و همین حادثه سرآغاز بحران روحی برای اوست.او که به یک باره همه‌ی خوشبختیش را از دست داده،از گذشته، از خودش و از خانه و شهرش و  از هر نوع دلبستگی‌ای فرار میکند.
رنگ آبی در سه رنگ پرچم فرانسه یاد آور مفهوم  آزادی است.شاید آزادی ناخواسته‌ای که شامل حال زن شد،و رهایی غم انگیزش از همه‌ی دلبستگی‌های زندگی.
تلالو تاثیرگذار رنگ آبی را به دفعات در طول فیلم شاهدیم  و در دو اثر بعدی هم متناسب با نام فیلم شاهد بازی تاثیرگذار رنگ‌ها در اکثر صحنه‌های هستیم و رنگ‌ها فیلم را اشباع میکنند.
از هیچ نشانه‌ای در فیلم نمیشود گذشت،موسیقیش خود دنیایی دارد...
دیالوگ:
من قبلا شاد بودم.اما الان فقط یه کاری مونده که انجام بدم :هیچ کاری. دیگه دلم نمیخواد هیچ دوستی،هیچ دلبستگی و هیچ دلداگی‌ای داشته باشم.اینجوری دیگه از دست دادنشون غمگینم نمیکنه.
 
cast: Juliette Binoche,Benoît Régent
IMDb:8-10

 

 

دریافت

white-1994
رنگ سفید نماد برابری است و کیشلوفسکی با این نماد به بررسی این مفهوم و میزان تحققش در جامعه می­پردازد.
فیلم روایت روابط یک زوج و شکست آنها در زندگی است.شخصیت اصلی داستان مردی است که از برابری جامعه مدرن ناامید شده و خود به فکر انتقام از همسر سابقش می­افتد.
 
دیالوگ:
+تو یه حرومزاده‌ای!
-نه نیستم،ولی به پولش احتیاج دارم.
 
cast: Zbigniew Zamachowski,Julie Delpy
IMDb:7.7-10
 
 
 
دریافت

red-1994
قرمز با تمام نماد‌هایی که به تدریج و مداوم نشان میدهد بیشتر از هرچیز درباره‌ی ارتباط و زنجیره هایی است که زندگی ما را به هم متصل کرده و ما را به هم پیوندمان میدهد.شاید این همین برداشتی از رنگ قرمز که با مفهوم برادری در پرچم فرانسه از آن استفاده شده، البته برادری نه به معنای سطحی آن.
اولین صحنه‌ی فیلم یک تماس تلفنی است که دوربین  با دنبال کردن آن وارد شبکه‌ی پیچیده‌ای از خطوط تلفنی میشود که خود جز کوچیکی از روابط پیچیده‌تری است. قرمز سعی در نمایش روابطی دارد که به طور پنهانی برهم تاثیرگذار هستند که حتی ارتباطات روزانه‌ی ما هم جزئی از آن است که بی‌انکه خود بدانیم به طور پیوسته با جهان در ارتباط است و روی زندگی انسان‌ها تاثیرمیگذارد.
داستان فیلم در مورد یک مدل جوان است که اتفاقی سگی را زیر میگیرد و آن سگ متعلق به قاضی بازنشسته و مردم گریزی است که  به تنهایی زندگی میکند و مشغول استراق سمع از همسایگانش است.و این شروع دوستیِ ولنتین و قاضی جوزف است.
 
قرمز در مقایسه با دو فیلم دیگر بهترین اثرِ این سه‌گانه است که میشود بارها دید و هربار از نشانه‌ها و نماد‌هایی که استادانه استفاده شده لذت برد. 
-دیالوگ: 
«در اینجا، زاویه دید من بهتر از صحنه دادگاه است. چون حداقل می دانم حقیقت کجاست.»
 
 
 
دریافت
  • Yas
  • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷

Sully

در پانزدهم ژانویه ۲۰۰۹، چلسی سالنبرگر خلبانی بود که پس از وقوع حادثه‌ای که منجر به  از دست دادن موتورهای هواپیما شد،توانست با فرود اضطراری در رودخانه‌ی هادسن جان هر ۱۵۰ نفر از سرنشینان هواپیما را نجات دهد. این فیلم با بازی تام هنکس در نقش کاپیتان سالی شرح این رویداد و جریانات بعد از حادثه است.
 تفاوت بین دیدگاه مردم عادی که از سالی به عنوان قهرمان اسم میبردند با فشار مقامات دولتی درباره‌ی اینکه  آیا او بهترین تصمیم را گرفت یا صرفا خطرناک‌ترینش را؟قضاوت اینکه باید از او تجلیل کرد یا بازنشستگی اجباری در انتظارش خواهد بود... 
2016
drama
IMDb:7.5-10

  • Yas
  • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

Hachi: A Dog's Tale

IMDb:8.1-10

2009

drama

داستان از ایستگاه راه آهن شروع و به همان ایستگاه ختم میشود.ماجرای پیدا شدن یک سگ توسط پروفسوری در ایستگاه راه آهن که باعث ایجاد پیوند قوی بین این دو میشود. فیلمی اقتباسی از داستان زندگی سگی به نام هاچیکو که از روی زندگی‌اش و وفاداریش نسبت به صاحبش کتاب نوشته شد، فیلم ساخته شد و ماندگار شد... 

پ ن: مجسمه‌ی یاد بود هاچیکو در یکی از ایستگاهای قطار توکیو. (کلیک)

پ ن: عنوان از سعدی 

  • Yas
  • شنبه ۳ شهریور ۹۷

سینمای کلاسیک و مجموعه‌ای از زیبایی‌ها

-عجب پیرسگ کثیفی!
-چی شده ؟!
-تو آسانسور نیشگونم گرفت!
-خُب , حالا دستگیرت شد نصفِ دیگه ی مردم چه جوری زندگی می کنن...
-ناسلامتی خوشگلم نیستم
-اهمیتی نمی دن . فقط کافیه دامن پات باشه.مثل تکون دادن پارچه ی قرمز جلوی گاوه
-از پارچه ی قرمز بودن خسته شدم...میخوام دوباره گاو باشم!

some like it hot
1959
IMDb:8.3-10
Marilyn Monroe -  Tony Curtis - Jack Lemmon 

جری  و جو دو نوازنده فقیر که ناخواسته شاهد قتلی بوده‌اند برای فرار از دست گنگسترهایی که به دنبال از بین بردن شاهدین ماجرا هستند مجبور می شوند با سر و شکل زنانه وارد گروهی موسیقی تماما دخترانه شوند و ... 


  • Yas
  • جمعه ۲۶ مرداد ۹۷

پیچیدگی‌های مادر بودن

جلوه‌ای واقعی از مادرانگی، متفاوت با نمایش‌های مرسوم از زیباییها‌ی مادر بودن -گرم و شیرین و آرامشبخش- روایتی از سختی‌ها،ترس‌ها،فداکاری‌ها و لحظات طاقت فرسای یک مادر.
 نهایتا زمانی که با خودتان میگویید خدای من،مگر دیوانه باشم بخواهم امتحانش کنم شما را به حال خود رها نمیکند و نهایتا با لبخندی فیلم را به آخر میرسانید و به این فکر میکنید که لعنتی به نظر می‌آید ارزشش را دارد...! 

Tully
2018
drama
IMDb:7.1-10

  • Yas
  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷

آلیس در سرزمین عجایب

آلیس-لطف میکنی به من بگویی کدام طرفی بروم؟

گربه+کاملا بستگی دارد به اینکه کجا بخواهی بروی.

-کجایش خیلی مهم نیست...

+پس کدام طرفش هم مهم نیست!

آلیس توضیح داد:فقط به یک جایی برسم.

گربه گفت:از هر طرف بروی حتما به یک جایی میرسی.

آلیس که مجبور بود منطق قضیه را بپذیرد سوال دیگر مطرح کرد.«این طرف‌ها چه جور کسانی زندگی میکنند؟»

+این طرف-گربه با پنجه‌ی راست جهت را نشان داد-یک کلاه فروش زندگی میکند و آن طرف-با پنجه‌ی چپ جهت مقابل را نشان داد-خرگوش فروردینی.فرق نمیکند سراغ کدام یکی بروی چون هر دو دیوانه‌اند.

آلیس گفت: دوست ندارم بروم سراغ دیوانه‌ها.

گربه گفت:چاره‌ای نداری.اینجا همه دیوانه‌ایم.من دیوانه‌ام، تو دیوانه‌ای.

+آلیس در سرزمین عجایب-لوییس کارول-ترجمه‌ی زویا پیرزاد


چارلز لوتویج داجسن  که در دنیای ادبیات به اسم لوییس کارول میشناسنش استاد ریاضیات دانشگاه آکسفورد بود که به پیشنهاد آلیس دوست کوچکش تصمیم گرفت قصه‌ی فی‌البداهه‌ای که براش تعریف کرده بود رو بنویسه.

قصه‌ای که برای آلیس نوشته شده بود نهایتا چاپ شد و بین بچه‌ها و بزرگترها طرفدارای زیادی پیدا کرد. یکی از معروف‌ترین شیفتگان این کتاب ملکه ویکتوریا بود که گفته میشه بعد از خوندن کتاب آلیس در سرزمین عجایب میخواد تا بقیه‌ی اثار نویسنده رو براش تهیه کنن ، منتها کتاب‌های قبلی نویسنده همه از جبر و حساب استدلالی و ... بود.

ویرجینیا وولف در مورد این کتاب گفته بود: لوییس کارول کاری کرد که هیچکس موفق به انجامش نشده بود.به دنیای کودکی برگشت و از نو خلقش کرد.آلیس در سرزمین عجایب کتابی برای کودکان نیست.کتابی است که همه‌ ما در آن به دنیای کودکی بازمیگردیم.»


+خوندنش تجربه‌ی لذت بخشی بود...

  • Yas
  • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

مزایای منزوی بودن

داستان زندگی نوجوان درونگرا و منزوی‌ای بنام چارلیه که با شروع سال اول دبیرستان و مواجه شدن با دنیای جدید تصمیم میگیره از طریق نامه نگاری روزهای پیش رو و اتفاقای زندگی خودش رو برای شخصی به طور ناشناس تعریف کنه و ما به این طریق در جریان جزئیات زندگی چارلی، ارتباطش با دنیای اطراف، روابط دوستانه و خانوادگیش و ماجراجویی‌های نوجوانانه و زخم‌های گذشته‌ش قرار میگیریم.

کتاب خیلی خوبیه و کلا این سبک از رمانها رو میپسندم و از خوندنشون لذت میبرم.من با کتاب زبان اصلیش مقایسه نکردم و نمیدونم که چه مقدار از متن اصلیش سانسور شده اما فصل اخر کتاب کاملا واضح از زیر تیغ سانسور گذشته و شاید یکم ماجرا رو مبهم میکنه اما با کمک ذهنیت خودتون از مسائل میتونین از پس کشف ماجرا بربیاین:))

فیلمی که سال ۲۰۱۲بر اساس این رمان ساخته شد، یه فیلم درام-عاشقانه است با بازی لوگان لرمال و اما واتسون که با وجود فضای تینیجریه فیلم میتونه مخاطب رو با هر رده‌ی سنی با روند فیلم و دنیای شخصیهای اون همراه کنه.بازی ها، شخصیت پردازی و فضا سازیا و به طور کلی اثر راضی کننده‌ای که میشه براش وقت گذاشت و لذت برد.

the perks of being a wallflower

2012

comedy/drama

IMDb:8-10

  • Yas
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

سفرنامه-خداوند الموت

تصمیم گرفته بودیم تعطیلات امسال بریم یکی از مناطق قزوین رو ببینیم ، و من با خودم میگفتم  نهایتا با یکی دو روز گشتن تموم میشه و تصمیم داشتم کتابام رو ببرم تا اونجا به درسای عقب افتادم برسم.

ولی خب کلا پیش بینیم درست نبود و با وجود اینکه تقریبا یه هفته اونجا بودیم،حالا که برگشتیم حس میکنم بازم کم دیدم و کلی طبیعت بکر و زیبا داشت که از چشممون دور موند.با این حال حتما تابستون دوباره میرم تا حضور میوه‌های روی درخت همه چیز رو بهتر کنه :)).اونجا پر بود از درختای تمشک وحشی،زغال اخته،گیلاس، فندق و ... و... و... . میگفتن تقریبا هم جور میوه‌ای اونجا به عمل میاد و مثل شمال شالیزار هم داشتن، تنها تفاوتی که با اونجا داشت نبود دریا بود که همین موضوع اب و هوا رو دلچسب‌تر کرده بود (شرجی نبود).

جدا از بحث طبیعت و گشت و گذارهاش چیزی که میخواستم ازش بنویسم جنبه‌ی تاریخی اون منطقه بود. برای خودم جالب بود که اونجا با توریستهایی بودیم که میگفتن روز دوم حضورشون توی ایرانه و اومدن تا از قلعه‌های تاریخی‌ش بازدید کنن، و من به شخصه قبل از اون هیچ اطلاعاتی درموردش نداشتم برای همین اون چند روز در کنار دید و بازدید شروع کردم به پرس و جو از بقیه ، سرچ کردن توی نت و نهایتا خوندن کتاب خداوند الموت. من نتونستم این کتاب رو کامل بخونم اما به قدری روایت جذابی داشت و هیجان انگیز بود که حتما کتاب رو کامل میخونم ولی الان هم همون خلاصه‌ای که تا اینجا بدست اوردم رو مینویسم ،شاید برای کس دیگه‌ای هم جذاب بود.

اَلَموت یه دره‌ی وسیع وسط رشته کوه البرز هست که ساکنانش از نسل دیلمیان طبرستان هستن.و اسمش هم از دو کلمه‌ی اله و آموت میاد که به معنای آشیانه‌ی عقاب بوده و با گذشت زمان شده الموت.

دو قلعه در این منطقه وجود داشته که الان بقایای اون هنوز هم هست و از قلعه ی بزرگتر جزئیات بیشتری مونده مثل اصطبل‌ها، و آبشخورهای قلعه. با وجو اینکه این بناها به دست دولت اسماعیلیه ساخته نشده بود، اما اسمش گره خورده به اسم حسن صباح و این فرقه.

من با خوندن کتاب واقعا تحت تاثیر رسیدم از هوش و ذکاوت و نواوری این آدم.

میگن که حسن صباح و خواجه نظام الملک و خیام سه تا دوست بودن که در کتاب‌های تاریخی ازشون به عنوان سه یار دبستانی نام برده شده که با هم قرار گذاشته بودند هرکدومشون زودتر به مقامی رسید دست دوتای دیگه رو هم بند کنه:)) و بین این سه نفر، خواجه نظام الملک وزیر شد و به عهد خودش هم با این دو وفا کرد.اینجوری حسن صباح به مقامی در حکومت سلجوقی رسید و با روحیه شوخی که داشت کم کم تونست دوستا و اشناهای زیادی برای خودش دست و پا کنه. با گذر زمان حسن صباح مورد حسادت خود خواجه نظام الملک قرار گرفت و با دسیسه باعث شد شاه بر حسن صباح غضب کنه و اون به مرگ محکوم بشه اما با کمک همون رفقایی که تونسته بود برای خودش پیدا کنه موفق شد از مرگ نجات پیدا کنه و به مصر فرار کنه.

حسن صباح اونجا با مذهب امامیه اشنا شد(بهشون شیعه‌ی هفت امامه میگن) و در عوض تامین مالی توسط پادشاه مصر مامور شد تا به ایران برگرده و این مذهب رو تبلیغ کنه. جالبه که با خوندن کتابش متوجه میشیم خودش به هیچکدوم از این قضایای مذهبی اعتقاد نداشت اما فهمیده بود وسیله ی خوبی برای رسیدن به اهدافشه.

با برگشتش به ایران به عنوان داعی اسماعیلی ، نهایتا قلعه الموت رو به عنوان پایگاه عملیاتی برای شورش علیه سلجوقیان انتخاب کرد و فرقه‌ی اسماعیلیه ایران رو تاسیس کرد که البته هیچوقت به رسمیت شناخته نشد.


یه چیز دیگه که خوندنش خیلی جذاب بود روش‌هایی بود که با اون مریدای خودشون رو به مرحله‌ای از شستشوی مغزی میرسوندن که به فدائیانی تبدیل میشدن که حاضر بودن با فرمان حسن صباح حتی خودشون رو از قلعه پایین بیاندازن و بهشون ماموریت‌ ترور سران حکومتی داده میشد که یکی از همین ترور‌های موفق ترور خواجه نظام الملک بود که حسن صباح خیانتش به خودش رو بی جواب نگذاشت و نهایتا انتقام گرفت.

حسن صباح در یه سفری که به هندوستان داشت و توی یکی از بزمهای شاهزاده ی هندوستان با گیاه شاهدانه(حشیش) اشنا شد و بعد از اینکه تاثیرش روی خودش رو دید به این فکر افتاد تا از این ماده استفاده کنه.

مریدایی که توی قلعه‌ها تمرین میدیدن و همزمان اموزشهای عقیدتی هم بهشون داده میشد ، تنها شبی موفق به دیدار حسن صباح میشدن که برای ماموریت انتخاب شده بودند. بدین ترتیب پیش حسن صباح برده میشدن و اون که میگفت کلید بهشت در دست منه، با مواد توهم زا اونا رو بیهوش میکرد ، و در این بین با سنگ‌های بزرگی که از بالای قلعه با طناب (شبیه اسانسورهای امروزی) به داخل قایقی توی رودخونه منتقلشون میکرد و از اون راه به باغ های مخفی برده میشدن که با کنیزهای و حیوونات اموزش دیده و تزئینای دیگه منتظرش بودن و به این ترتیب مریدها تصور میکردن که شاهد جلوه‌ای از بهشت هستن و دوباره بیهوش پیش حسن صباح برگردونده میشدن و اونم میگفت بهشت رو دیدین؟ حالا در راه بهشت موعود هرکاری میخوام انجام بدین:)) ( چقدر اشناس قضیه=)) )


واقعا من از این حجم خلاقیت و ذکاوت متعجب میشدم. خیلی ادم عجیبی بود.و نهایتا هم به مرگ عادی مرد و طبق نوشته‌ها هیچ کس جنازه‌ش رو ندید.

قلعه الموت هم توسط جانشینانش اداره شد تا زمان حمله‌ی مغول به ایران. جالبه که این قلعه اینقدر مستحکم و غیر قابل نفوذ بود که مغول‌ها نتونستن واردش بشن، و بعد از یه محاصره‌ی خیلی طولانی و شیوع وبا بین ساکنین قلعه تسلیم شدن و شد آنچه شد...


اینم توی نت پیدا کردم،تصویر شبیه سازی شده از قلعه قبل از تخریب (کلیک)

  • Yas
  • جمعه ۱۷ فروردين ۹۷
فیلم و کتاب، یه چندتایی عکس،دو سه تا موزیک... لابه‌لاش شاید حرف هم زدیم، از اینور ، اونور...